كنون شاد باشيد و روشنروان * به حمد خداوند خود تر زبان
غرض چون جهاندار يل با سپاه * بيامد به نزديك شهر فراه
نيامد كسى را به او رأى جنگ * كه كى عزم جويد به نزد پلنگ
همه مردم شهر از خاص و عام * رسيدند در خدمتش شادكام
به عرضش رساندند كى نيكپى * نياز و كيومرث و كاوس كى
ز جور شهنشاه بيداد داد * كه از ما برآورد دود از نهاد
ز راه رستم آن شه ملكگير * نمودهست بر ما كسى را امير
كه نه كيش دارد نه آيين و داد * نه انديشه دارد ز روز معاد
نه آگاه از عهد ماضى بود * به مستقبل از جهل راضى بود
نه او امر معروف را كرده گوش * ندانسته از اهرمن تا سروش
همى جهد دارد به خون ريختن * كند دائم از نهى منكر سخن
چو اطوار او جمله باشد لئيم * ازين روست برعكس نامش كريم
جفاهاى اين ناكس بدنهاد * ز شدّاد و فرعون باشد زياد
بده داد اى مهتر دادرس * به خشنودى حقّ به فرياد رس
[ 138 ب ] چه بشنيد اين گفته آن كامياب * بگرداند در ديدهء خويش آب
از آن پس سپهدار مالكرقاب * به ايشان چنين گفت اندر جواب
ازين بعد از جورش از بيش و كم * نبايد به خاطر رسانيد غم
كه از تيشهء قهر بىچند و چون * بناهاى ظلمش كنم سرنگون
همه كار او را نمايم تباه * كنم روز روشن به چشمش سياه
نهال وجودش ز بن بركنم * به مأواى او آتش اندرزنم
چنين گفت آنگه به فرمانبران * كه آريد نزد من آن بدگمان
به فرمان آن مهتر كامكار * دويدند فرمانبران هركنار
گرفتند آن بدرگ شومپى * ببردند نزد سپهدار كى
ز بس خوف از چهرهاش رفته رنگ * چو آمد به پيش سپهدار تنگ
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: صبورى
ص٢٧٧