هزار حيف از آن قدّ سرو بلند * كه دست جفا از بن و بيخ كند
هنوز از جوانى نگرديده شاد * كه دادش سپهر ستمگر به باد
از آن پس بخواند او سران سپاه * هر آنكس كه بودش به جان نيكخواه
چنين گفت آن خسرو كينهكش * كه اين نامداران ضيغاموش
يكى شدّ خارج برآمد بلند * كه صوتش دلم را كند دردمند
در فتنه بگشاده بر روى خويش * ز قانون خود پا نهادهست بيش
كنون بايدم مطرب تيزچنگ * كه اين نغمه را بشكند ساز و چنگ
برآرد به كين لشكر چارگاه * به پيكار اعدا شود كينهخواه
[ 140 الف ] به رزم عدو پايدارى كند * مخالف به زابل حصارى كند
لواى دليرى رساند به اوج * يكى بحر خون اندر آرد به موج
كه كشتى عمر عدو با حشم * شود غرقه در موج بحر عدم
نخستين از آن فرقهء جنگجو * كه اين خدمت از شاه كرد آرزو
محمّد رضا خان سردار بود * كه از تيغ او شير در غار بود
ز ايل قرخلو و اقوام شاه * به هر كار بُد شاه را نيكخواه
چنين گفت اى شاه گردنفراز * كه بادا تو را زندگانى دراز
اگر آنكه فرمان دهد تاجور * من اين رزم را بسته دارم كمر
كه با آن سرافراز جنگ آورم * مگر نام نيكى به چنگ آورم
چه اين گفته بشنيد آن شهريار * همى آفرين خواند بيش از شمار
ز گردان نامى سه ره شش هزار * كه بودند در خدمت كامكار
به دو داد و گفت اى نبرده « 1 » دلير * تو را هست چون آرزو جنگ شير
در اين ره به هر كار هشيار باش * ز احوال دشمن خبردار باش
كه او نامدارىست با برز و يال * به پيكار رستم ، به تدبير زال
به هنگام پيكار آن نامور * همى شير غرّان نمايد حذر
هامش
( 1 ) . م : نبرد .