زمين از ادب داد پيشش سجود * به مدح جهاندار لب برگشود
چنين گفت اى سرور نامدار * ببخشاى بر عاجز خاكسار
نظر كن به حالم كه بيچارهام * اگر چند بر خود ستمكارهام
كه من هم به دربارت اى نيكنام * به خدمتگزارى نمايم قيام
چو باشد كرم پيشهات از قديم * كرم كن به حالم به حقّ قديم
[ 139 الف ] چو بشنيد نوّاب كسرىتبار * ببخشيد او را به جان زينهار « 1 »
از آن پس سران ديار فراه * ابا مردم اوق تا قلعهگاه
ز بيداد آن شاه بيدادگر * نمودند در ملك زابل مقرّ
جهانجوى از بخت فيروز شاد * به اوطان مألوف خود رونهاد
به سر برد چون مدّت چند ماه * كه آسوده گشتند اسب و سپاه
همى خواست آن گرد پرخاشجوى * كه آرد به رزم شهنشاه روى
هامش
( 1 ) . م : زنهار .