بدانست سلطان به كارى خطا * شده بخت بد شاه را رهنما
و ليكن چو اقبال برگشته بود * ورا شد زيان مايه از بهر سود
چو بگذشت يك چند از اين روزگار * پر آشوب شد كشور قندهار
ز افغان يكى مهترى كينهخواه * همى آرزو كرد اورنگ شاه
جفاپيشه را نام محمود بود * كه گفتى همى آتش و دود بود
سرى پر ز شور و دلى « 1 » پر ز كين * بيامد به تاراج ايرانزمين
كيانزادگان چون خبر يافتند * به ترتيب لشكر عنان تافتند
كه بر ما بود سرزنش هم گناه * كه افغان بگيرد سر تخت شاه
اگر چند سلطان به ما كرد بد * بدى را ز مردان بدى كى سزد
بكوشيم و دشمن به گاز آوريم * اگر چند رنج دراز آوريم
چو اين گفته گفتند با يكدگر * دو گرد دلاور دو پرخاشخر
يكى لشكرى همچو غرّنده ميغ * كه بارانش خون بود و برنده تيغ
سپهدار آن قوم محمود بود * كه گفتى فلك تار و او پود بود
بياراست آمد چو باد دمان * به پيكار بدخواه بسته ميان
[ 107 الف ] چو در يزد آمد سپهبد ز راه * طلب كرد فرزانهء نيكخواه « 2 »
كز ايدر برو نزد شاه و بگوى * كه اى از تو شاهان شده كامجوى
به فرمان دادار بستم كمر * پى دفع بدخواهت اى نيكفر
چه گويى جوابم چو فرماندهى * تو شاه جهانى منم چون رهى
پشيمانم از كردههاى قديم * ببخشاى بر من كه هستى كريم
چو سلطان عالم پيامش شنيد * دلش پاك پيوند او برگزيد
و ليكن سران سپه سربهسر * به آواز گفتند اى تاجور
هامش
( 1 ) . م : دل . [ به قياس « سرى » ، « دلى » مناسب است . ( ج . م ) ] .
( 2 ) . [ با توجه به سيزده بيت بعد ، معلوم مىشود اين « فرزانهء نيكخواه » كه ملك محمود او را به خدمت شاه صفوى فرستاده است ، يكى از ملوك يا ملكزادگان بوده است . ( ج . م ) ] .