به اندك سپاه آن دو درّنده شير * برفتند در جنگ قوم كثير
شتابان دليران كسرىتبار * برفتند غرّان چو رعد بهار
ز دروازهء شهر بيرون شدند * چو درّنده شيران به هامون شدند
از آن رو سپهدار شاهى سپاه * بياورد و لشكر فزون بست راه
چو با هم سپه از دو رو تنگ شد * دليران پى جستن ننگ شد
ز بس خاست « 1 » بانگ از دَم گاودم * همان گرد اسبان فولادسم
سيه شد جهان پر از ولوله * ز بس ناله و شيون و غلغله
[ 106 الف ] دلاور تفنگ از دو رو در بغل * خروشنده چون رعد فصل حمل
گلوله بباريد از آن چون تگرگ * تو گفتى كه باريد باران مرگ
ز هرسو دليران خسروپرست * به خون ريختن برگشادند دست
بكشتند از يكدگر بىشمار * كه شد موجزن همچو سيل بهار
ز بس كشته افتاد روز نبرد * ز دردش رخ مهر گرديد زرد
فلك زار بگريست بر كشتگان * به خوارى آن روز برگشتگان
همى بود تا شام نزديك شد * چو زنگى رخ دهر تاريك شد
شكست اندر آمد به سالار شاه * عنانپيچ گرديد از آن رزمگاه
دل لرزلرزان و تن در گداز * سوى سنگر خويش رفتند باز
دليران گردنكش از چارسوى * به تاراج سنگر نهادند روى
سپهدار شاهنشهى كشته شد * به خونش در و دشت آغشته شد
پراكنده شد لشكر بىشمار * گريزان و تازان صغار و كبار
برفتند لشكر گريزان به شب * سوى مرز ايران به رنج و تعب
چو سردار را تيره شد روزگار * به شمشير گردان والاتبار
به خون ريختن كس نيازيد چنگ * كه صيد زبون را نگيرد پلنگ
[ 106 ب ] چو آن لشكر از رنج ره ناتوان * رسيدند نزديك شاه جهان
هامش
( 1 ) . م : خواست .