چو دارد به دل خواهش مهترى * به اكراه پويد ره كهترى
نكوخواه گرديده و رايزن * رضا شد به حكم تو او راى من
كه آرد ملك را به ايوان خويش * به خدمت كند راست پيمان خويش
كنون وقت آن شُد سپاه گران * برانگيز و با باد شو همعنان
كه او نامبردار در خوان اوست * به خاصان « 1 » و خدّام مهمان اوست
چو بشنيد اين گفته آن تيزگام * سپه برنشاند و به طيش تمام
به اين كار شد جانب سيستان * چو باد خزان جانب گلستان
به نزديكى قلعهء نامدار * چو آمد به آن لشكر بىشُمار
پشيمان ز افعال خود شد ظريف * تو گفتى شد از درد زار و نحيف
نه يارى كه آيد به ميدان جنگ * نه رويى كه بر دوده آيدش ننگ
به آخر بفرمود درب حصار * ببستند و شد در پى كارزار
چو آمد به شهزاده رستم خبر * كه از رأى و پيمانش پيچيده سر
[ 91 الف ] بفرمود تا لشكر بىشمار * ز هرسو گرفتند دور حصار
دليران و گردان فيروزجنگ * گرفتند اطراف آن قلعه تنگ
دو ده روز از آتش كارزار * برافلاك مىرفت دود و شرار
از آن پس يكى مرد صاحبوقار * به آن خصم غدّارِ هم گشته يار
فرستاد ميرزا به نزد ظريف * به او داد پيغامهاى لطيف
كه مگذر ز اقرار عهد نُخست * كه از جانب ماست پيمان دُرست
ظريف و برادر به روز دگر * نكردند نوّاب كى را خبر
ز اقوال و كردار خود عذرخواه * به گفتار غدّار شهر فراه
برفتند شادان بر ميرزا * نمودند بر وى فراوان ثنا
ملك چون شد از كار ايشان خبر * بدانست كامد زمانش به سر
ز گفتار پور جوان كرد ياد * برآورد از دل يكى سرد باد
هامش
( 1 ) . م : خواصان .