آمدن رستم ميرزا در زمين داور به صوابديد اهالى فراه در دو سرزمين و منازعهء او با افواج اوزبك و كشتن يكان خان در عين سيستان و گرفتن ملك محمود خان به دستيارى بدخواهان و بستن ملكزادگان
چنين گفت فرزانهء پاكدين * كه چون گشت ملك خراسانزمين
ز بيداد اوزبك پر از شور و شر * ز هرسو ستمگر برآورد سر
چو ديدند افشار ملك فراه * كه ملك خراسان شد از دست شاه
بگفتند با يكدگر شيخ و شاب * كه باشد ز راه خرد اين صواب
[ 89 الف ] چو شهزاده رستم صفىزاده است * سرافراز و از تخم آزاده است
اگر او بيايد به ملك فراه * به پيكار اعدا شود كينهخواه
چو گشتند با يكدگر همزبان * يكان خانِ حاكم و ديگر سران
پس آنگه به خشنودى يكدگر * ببستند از بهر رفتن كمر
يكان خان با مهتران سپاه * برفتند در نزد آن نيكخواه
چو شهزاده رستم سران را بديد * بر ايشان بسى آفرين گُستريد
مُرتّب چو فرمود اسباب راه * بيامد شتابان به شهر فراه
بسى آمد از وى به اوزبك شكست * گروهى شكست و گروهى ببست
چو شد جمع بر درگهش لشكرى * جفا پيشه كرد و ستمگُسترى