كه ملك سجستان به چنگ آورم * نبايد كه بر دُوده ننگ آورم
بگيرم از آن مسكن عمّ خويش * كه طهماسب شه داده از لطف ، پيش
چو بشنيد نايب چو ابر بهار * سپاهى بياراست خنجرگذار
برادر به ميرزا يكى نامور * بد از باب و مادر چو رخشانگُهر
كه رستم بدش نام و شهزاده بود * ز نسل صفى ، شيخ آزاده بود
زمين داور و گرمسيرات از آن * بُد از حكم شاهنشه كامران
برادر چه شد عازم سيستان * به يارى بدادش سپاه گران
به شرطى كه شهزادگان ملك عم * نمايند قسمت ز هر بيش و كم
چو لشكر شد از هر در آراسته * روان شد سپهدار نوخواسته
[ 81 ب ] چو آمد به نزديكى آن ديار * خبر شد ابر ميرزا آشكار
كه باشد ملك را سپه بىحساب * به آن رزم جستن نباشد صواب
پشيمان شد از سيستان آمدن * طلب حمزه كرد و بشد رايزن
به فرمان او قاصدى همچو باد * به نزديك محمود دارانژاد
فرستاد و پيغام داد اينچنين * كه اى مهتر و گُرد با آفرين
غرض ز آمدن نيست در نيمروز * كه با تو شود نامور كينهسوز
بود خواهش آنكه اندر نخست * به تو عهد و ميثاق بندد درست
پيامش چو آمد بر آن نامور * عم خويشتن كرد بازيب و فر
ابا چند تن سروران ديار * فرستاد در نزد او شهريار
محمّد غياث الدّين آن نامور * به فرمان روان گشت بسته كمر
چو آمد به نزديك ميرزا ز راه * شدش ميرزا همچو جان نيكخواه
پس از گفتگوى فراوان قرار * چنين يافت با مهترى كامكار
كه سروى ز بستان سالار كى * شود همسر شاه فرخندهپى
همان دختر والى ذو القدر * كه بودى رخش مثل بدر و قمر
سپارند بر مهتر نامور * جلال الدّين آن گرد خورشيدفر
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 146
مساهمون: صبورى
ص١٤٦