به سرعت بدانگونه شد در نبرد * كه پيك صبا ره نبردش به گرد
چو شد داخل شهر آن شهريار * خبردار گشتند اهل حصار
يل ذو القدر با سران ديار * ستايش گرفتند بر شهريار
بر او شاهد ملك آراستند * به زيباترين وجه پيراستند
چو آن كشور او را درآمد به دست * به اورنگ فرماندهى برنشست
مظفّر حسين را به حصن كلات * فرستاد با نامدارى بيات
ز اعوان او نيز پانصد سوار * در آن ره به آن نامبردار يار
كه باشند آن فرقهء نامدار * نگهبان ميرزا به ليل و نهار
چو بوديد داخل به حصن كلات * مظفّر حسين با بزرگ بيات
[ 83 الف ] چو بردند شش مه به آن همزبان * بدانديش ميرزا بشد مهربان
ز بس وعدهاش گشت اميدوار * كمر بست در خدمتش بندهوار
همه همرهان را به خود يار كرد * ز صهباى امّيد سرشار كرد
چو گشتند ياران به او هم زبان * برى ميرزا شد گشادهزبان
به او گفت اى مهتر بىنظير * بود بر تو زيبنده تاج و سرير
اگر ملك موروث دارى هوس * مدد والى سيستان است و بس
چو گردد تو را ياور و غمگسار * درآيد به فرمان تو قندهار
ز گفتار آن ، ميرزا گشت شاد * به تدبير او آفرين كرد ياد
بر اين ختم كردند يكسر سخن * كه آن مرد بادانش افكند بن
دوصد تن ز گردان خنجرگذار * نگهبان نمود از براى حصار
وزان پس به همراه باقى سپاه * سوى زابلستان به پيمود راه
چو آمد به نزديكى هيرمند * خبردار شد شهريار بلند
پذيره « 1 » شدش با سران سربهسر * چو آمد به نزديك آن نامور
ستودش فراوان و پرسش نمود * سرافراز هم قدر آن برفزود
هامش
( 1 ) . م : پزيره .