از آنجا سوى شهر باز آمدند * ز آز جهان بىنياز آمدند
[ 83 ب ] نشستند در بزم عيش و سرور * ز غم چشم اهل حسد گشت كور
چو ميرزا برآسود از رنج راه * ز خاصان يكى مرد با دستگاه
فرستاد نزديكى سرفراز * كه اى مرد دانادل رزمساز
نباشد عجب از تو اى نامور * امانت به اهلش سپارى اگر
همانا كه باشد طريق صواب * چو بشنيد نوّاب مالكرقاب
بياراست بزمى به عشرت چنان * كه شد « 1 » زهره رقاص در آسمان
به احكام شرع شريف آن جناب * قران داد با هم مه و آفتاب
به شش مه به مهمانى و عزّ و ناز * به سر برد ميرزا به آن سرفراز
بر ايشان حسد برد دور سپهر * عيان كينه آورد و برداشت مهر
هامش
( 1 ) . م : « شد » ندارد .