حصار طرب را گشودند در * نديدند چون از مخالف اثر
سپهدار جمقدر كسرىنژاد « 1 » * درى خير بر روى مردم گشاد
ببخشيد جرم و گناه همه * كه او چون شبان بود و باقى رمه
بزرگان ز هرسو به درگاه اوى * نمودند از دور و نزديك روى
بگفتند با او كه اى پرهنر * تو هستى سزاوار تاج و كمر
كه دارى ز يعقوب و كسرىتبار * پدر بر پدر والى و شهريار
كه بودى ملك دنيى او را لقب * رساندى به شاه آفريدون نسب
كنون گر تو شاهى نمائى رواست * وجودت مس ملك را كيميا است
همى خواست كز راه شاه جهان * بتابد به گفتار نابخردان
و ليكن خرد را به خود پيشه كرد * چنين در دل پاكش انديشه كرد
[ 80 ب ] كه از حكم شاهنشه كامياب * نباشد گذشتن طريق صواب
كه فرزند پاك نبّى و ولى است * در ايّام چون مهر انور جلى است
يكى ايلچى زيرك تيزوير * فرستاد در نزد صاحبسرير
شهنشاه پذرفت گفتار آن * همى كرد اغماض كردار آن
به يرليق « 2 » شاهى سر افراختش * به زابلستان حكمران ساختش
چو اين مژده آمد به زابلستان * از آن شادمان شد دل دوستان
بر آن نامور شد ز هر در فراز * دليران گردنكش رزمساز
خردمند بيداردل نوجوان * بسى كرد خوبى به پير و جوان
بسى ملك ويرانه آباد كرد * روان نياكان ز خود شاد كرد
هامش
( 1 ) . ابتدا قافيه اين مصرع « تبار » نوشته شده و سپس بدون حذف آن بر بالاى آن « نژاد » افزوده شده كه با مصرع بعدى هم قافيه است .
( 2 ) . اين كلمه با املاى « يرليغ » مشهورتر است .