بفرمود تا لشكر از هر ديار * بيامد به درگاه آن نامدار
به دربار آن شد سپه انجمن * ز مردان و گردان شمشيرزن
چو لشكر بياراست آن نامور * از آن حاكم ملك را شد خبر
پرانديشه گرديد و تيرهروان * ز احوال آن شهريار جوان
يكى نامه بنوشت برسان باد * به نزديك سلطان اعظم عباد
كه فرمانروا بود در گرمسير * به فرمان شاهنشه بىنظير
كه لشكر بياراى اى نامور * به يارى بيا تا به اين بوم و بر
كه گر دير مانى در آن جايگاه * نشانى نيابى ز ما و سپاه
كه هستم به زابل حصارى به غم * ز شدّ بزرگ عراق و عجم
جهاندار محمود خان كيان * به بسته است از بهر قتلم ميان
چو آن نامه آمد به نزد عباد * يكى لشكر آراست آمد چو باد
ز مردان جنگى سه باره هزار * دليران و گردان خنجرگذار
[ 79 الف ] سرى پر ز خشم و دلى پر ز كين * بيامد به زودى به زابل زمين
چو والى شهر اين خبر را شنود * دل تيرهاش روشنايى نمود
بياراست لشكر به كردار دود * ز هركس كه او را هواخواه بود
ز دروازهء شهر آمد برون * سپاهى همه دست شسته به خون
به هم هر دو سلطان چو گشتند يار * مصمّم شدند از پى كارزار
سرى پر ز كين و دلى پرشتاب * برفتند تا دامن رود آب
از آن رو سپهدار كسرىنژاد * سپه را بياورد مانند باد
دورويه ز هرسو سپه صف كشيد * شد از سمّ اسبان زمين ناپديد
خروش دليران در آن پهندشت * ز نه طارم آسمان درگذشت
چو رعدى خروشان صداى تفنگ * همى گرم مىكرد بازار جنگ
ز دود تفنگ و ز گرد سپاه * سيه گشت خورشيد و رخشنده ماه
سنانها به گرد اندرون چون شهاب * نمودى چو رخشنده برق از سحاب
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: صبورى
ص١٤٢