به خود پايه افزود و بنواختش * به مجلس سر انجمن ساختش
چو « 1 » سلطان خردمند و فرزانه بود * تمام سران را مرخّص نمود
ملك را نگه داشت با محرمان * كه پيوند بودند او را چو « 2 » جان
ز ميران نامى مبارز على * كه بد قدرش از اقربا منجلى
گروگان نگه داشت سلطان بَرَش * كه باشند در روز و شب ياورش
سرابانى و شهريش يار شد * همان پشت شهرش مددكار شد
چو شش مه برآمد ملك را زمان * درآمد به دست اجل ناگهان
پس از مرگ او مهترى باتبار * تمامى اهلش صغار و كبار
[ 78 الف ] برفتند در نزد نوّاب كى * كه سرسبز گردند از بخت وى
ملك را نيامد پسند اين روش * همى كرد با دهر دون سرزنش
كه چرخا چو خواهى ز ما بىكسان * از اين بيش ما را مكن ناتوان
ز شاهى ايران و او تخت و كام * فكندى به زابل چون مرغ به دام
در اين محنت آباد راضى شديم * چو محروم از تخت ماضى شديم
از اين كردههاى بدت شرمگير * كه بر ما كنى ديگرى را امير
هامش
( 1 ) . م : چون .
( 2 ) . م : چون .