ز خاصان او همره او خلف * جفا پيشهاى كرد پس با تحف « 1 »
يكى شيشهء زهر دادش نهان * بگفتا چو « 2 » رفتى به دار الامان
به قاضى بده چون روانش ز تن * برآيد بگو فاش در انجمن
كه استاد هرمز به قاضى شهر * بداد از ره ظلم و از كينه زهر
بفرموده او كس به دار الامان * ز قاضى برآورد روشنروان
به زارى برآورد فرياد و داد * كه قاضى ز مكر عدو جان بداد
نشست از بر بارهء رهنورد * شتابان سوى سيستان روى كرد
چو آمد به زابلستان دل غمين * دهان پر ز نفرين برو « 3 » پر ز چين
به آواز گفتا به هر انجمن * كه استاد هرمز به قاضى كفن
بپوشيد از راه مكر و دغا * چو بىرسم و آئين بُد آن بىوفا
ز زابل برآمد خروشى به درد * ز بُرنا و پير و زن و طفل و مرد
سپهبد خلف گفت با سركشان * كه بر كين قاضى ببايد ميان
ببندند يكسر پى نام و ننگ * كز استاد هرمز به ما رفت ننگ
[ 57 ب ] چو اين گفته آمد سران را به گوش * سپاهى چو دريا درآمد به جوش
همه تيغ و خنجر گرفته به كف * پى امر و فرمان و رأى خلف
به پور خردمند خود گفت شاه * كه اى درخور تاج و تخت و كلاه
كه طاهر بُدش نام و كهتر پسر * سزاوار شاهى به فضل و هنر
كز اين در برو با سپه بىدرنگ * پى كين قاضى ميان بسته تنگ
بم و ملك جيرفت تا رودبار * بسوز و برآور ازيشان دمار
چه بشنيد مرد جوان شد روان « 4 » * چه رعد بهارى و باد وزان
در آن عهد در بم سپاه گران * بُد از جانب خسرو ديلمان
چه سردار ديلم خبردار شد * برآراست لشكر به پيكار شد
هامش
( 1 ) . م : جفا پيشه كرد پس با خلف .
( 2 ) . م : چون .
( 3 ) . م : پرو .
( 4 ) . م : شادمان .