ز رزم و ز پيكار گرديد « 1 » سُست * ره سيستان در نورديد چُست
گريزان چو آمد به نزد پدر * برآن نامور شد پدر كينهور
برآشفت و او را بفرمود بند * برآمد چه از بند او روز چند
بفرمود كُشتند او سرفراز * كفن كرد و خود كرد بر وى نماز
جهانا چو خواهى « 2 » از اين مهر و كين * كه دائم تو را هست چين بر جبين
[ 56 ب ] كسى را كه پروردى « 3 » اندر كنار * چرا خود ز جانش برآرى دمار
چو عبّاس احمد به زابل سپاه * ظفر يافت تركش برآمد چه ماه
بيامد به دار الامان شادمان * به اعزاز و اجلال شد حكمران
شه ديلم او را ز كرمانزمين * برى خود طلب كرد و كرد آفرين
به استاد هرمز شه ديلمان * بگفتا از اين در به دار الامان
برو با دليران هوشيار باش * نگهدار او مرز و بيدار باش
چو بشنيد استاد هرمز چو باد * بشد شاد و رخ سوى كرمان نهاد
بيامد به ايوان شهر آرميد * خبر زان به شاه دليران رسيد
خلف شد پرانديشه و دردمند * بگفتا كزان بر من آمد گزند
كه خلق سجستان ره راستى * نپويند و هستند در كاستى
پى چاره شد مرد بسيارهوش * به تدبير بگشاد هرسوى گوش
يكى قاضى بود در سيستان * كه بد شمع در مجمع دوستان
همه خلق مهرش به دل دوختى * چو پروانه از عشق او سوختى
ابو يوسفش نام و پرهيزگار * به زهد و صفا شهرهء روزگار
طلب كرد و گفتا از اين انجمن * به استاد هرمز برو كن سخن
[ 57 الف ] به آئين شاهان و گردنكشان * بنه رسم مهر و وفا در ميان
روان گشت قاضى به كرمانزمين * خردمند و بينادل و پاكدين
هامش
( 1 ) . م : كرد .
( 2 ) . م : خاهى .
( 3 ) . م : بيرون روى .