كرم پيشه كردى ز فرزانگى * فروبسته شد دست [ و ] پاى بَدى
خلف چون به شاهى برآمد بلند * خزاين فزودش ز چون و ز چند
چو پر گشت گنجش ز دينار و زر * پى جستن نام و تاج و كمر
به دل خواهش فتح كرمانزمين * فتاد و طلب كرد پور گزين
كه بُد عمر [ و ] نام گرامى پسر * چو « 1 » خورشيد تابان به اصل و گُهر
[ 55 الف ] به او گفت از اين در شتابان برو * سپاهى ببر شو سپهدار تو
طلب كن ز كرمان زمين ساو و باج * هر آنكس كه پيشت نيارد خراج
سرش را به خنجر ز تن دور كن * ز مرگش به گُردان خود سور كن
جوان خردمند صافىضمير * پى حكم و فرمان صاحبسرير
روان گشت با لشكر او پرهنر * ز زابل به كرمان چو شيران نر
تمورتاش بُد حاكم آن ديار * به فرمان شاهان ديلمتبار
چو بشنيد كامد ز زابل سپاه * ز كرمان به شب پوى پو شد به راه
جوانِ سرافراز يزدانپرست * به شهر اندر آمد به ايوان نشست
سپاه رعيّت كشيدند صف * به درگاه فرزانه پور خلف
به صمصام دوله ، شه ديلمان * خبر شد از آن سرو باغ كيان
كه كرمان زمينش به زير نگين * شد اين در بيايد به پيكار و كين
چو صمصام دوله شنيد اين سخن * يكى رايزن گشت با انجمن
كه او گُردِ شيراوژن شيرگير * جهان گيرد او « 2 » چون شه اردشير
از آن پيش كان اين درآيد به جنگ * سپاهى فرستم چو غُرّان پلنگ
نمايد مگر بخت يارى مرا * ميسّر شود كامكارى مرا
[ 55 ب ] پس آنگه سپاهى ز اقليم فارس * طلب كرد بيرون ز حدّ و قياس
ابو جعفر گرد را گفت شاه * به كرمان برو با سپه كينهخواه
مبادا كه پور خلف ارجمند * شود سر برآرد به چرخ بلند
هامش
( 1 ) . م : چون .
( 2 ) . م : گير گرد و .