فرستاد آن را به دار السّلام * كه آنجا نيابت كند شادكام
جهاندار از كشور نيمروز * چو خورشيد گرديد گيتىفروز
سپاهى برآراست بيش از شمار * كزان خيره شد ديدهء روزگار
دل از بخت مسرور دور از نفاق * روان شد به سوى بلاد عراق
چو از مقدم خسرو تاجدار * به قزوين و رى شد خبر آشكار
بزرگان كه بودند با احترام * كه جستى تفوق به هم بهر نام
ز شادى سر از پاى نشناختند * به دربار او زود بشتافتند
نمودند رسم ادب آشكار * ستايش گرفتند بر شهريار
كه ما شاه را سربهسر بندهايم * به آواز جود تو دلزندهايم
چه اندازهء قدرشان را شناخت * فراخور جهاندار هريك نواخت
به قزوين درآمد سر پر نشاط * بگسترد در شادمانى بساط
[ 41 ب ] چو آن ملك دلخواه مضبوط ساخت * همهء كار شاهيش مربوط ساخت
از آنجا به رى شد شه كامكار * برآسود يك چند در آن ديار
دل دردمندان ز غم شاد كرد * خرابى آن مُلك آباد كرد
قضا را در اين وقت والى فارس * بشد با خداوند خود ناسپاس
برون رفت از حكم و فرمان شاه * ز ناسازى بخت گم كرد راه
محمّد ورا نام و ليثش « 1 » پدر * نگفتند او را نسب بيشتر
خود از جانب عمرو آن بىوفا * در آن سرزمين بود فرمانروا
چو آگاه شد عمرو والانژاد * سپاهى برآراست مانند باد
به تن زورمند و به دل جنگجو * سوى كشور فارس بنهاد رو
قضا همعنان و قدر پيشرو * دويدى چو شاطر ظفر در جلو
چو آگاهى آمد به آن ناسپاس * بلرزيد بر خود ز جُبن و هراس
چو ناچار بود از پى نام و ننگ * كمر بست از بهر پيكار و جنگ
هامش
( 1 ) . تاريخ سيستان ، ص 236 : « ولايت فارس عمرو ، محمّد بن الليث بن روح را داد . »