ذكر سلطنت عمرو بن ليث
بيا اى سخنگوى صاحبخِرد * كه شخص خرد از سخن برخورد
زمانى به گفتار من هوش كن * بيان سخن زيور گوش كن
چو دارم به كف خامهء شاعرى * كنم نو بساط سخن گُسترى
زنم غوطه در بحر ذخّار فكر * به دست آورم استعارات بِكر
شوم شعرباف قُماش سخن * ز هر در نمايم تلاش سخن
ز احوال شاهان پيشين زمان * به تجديد ، شرحى نمايم بيان
به قول تواريخ اهل هنر * چنين دادهاند اين روايت خبر
كه چون يازده سال يعقوب شاد * نشست از بر تخت با عدل و داد
چو هر چيز دارد فنا و زوال * به جز ذات دانند [ هء ] بىمثال
[ 39 ب ] در اين باغ سروى به شاهى نرُست * كه از باد قهرش نگرديد سُست
ز شاهى به تخت مَهى « 1 » برنشست * كه بر وى در عيش ، گردون نبست
بر او تيره شد روزگار مَهى * سرآمد خود آن عهد فرماندهى
بدانست زينت ده تاج و تخت * كه بايد به ملك بقا برد رخت
بر او شهد شاهى قضا كرده تلخ * قدر ماه اميد او كرده سلخ
هامش
( 1 ) . در متن چنين است .