برون رفته از راه مهر و وفا * ضميرش ندارد نشان صفا
بگفتا اگر قبل بستودمش * ولى حاليا عزل فرمودش
به بالاى منبر به ليل و نهار * نمايند ذّمش همه آشكار
از آن پس يكى مرد صاحبهنر * مسمّى به صاعد محمّد پدر
به حكم خليفه به او گشت امر * كه لشكر كشد از پى كين عمرو
چو بشنيد آن هم سپاه گشن * برآراست از مردم تيغزن
چه برهم رسيدند هردوگروه * پر از نعره شد دشت و صحرا و كوه
ز ناليدن كوس خارا شكاف * تزلزل در افتاد در كوه قاف
برآمد چنان آتش كارزار * كه بر چرخ بهرام مىزد شرار
ز دلها برون رفت آيين مهر * جفاجوى گشتند چو دور سپهر
[ 43 الف ] برآمد چكاچاك شمشير تيز * برآورد از سروران رستخيز
ز بس كشته زان خيل انبوه شد * سر دشت از كشته چون كوه شد
چه از بخت وارون در آن رزمگاه * شكست اندر آمد به زابل سپاه
ز آسيب دشمن به چندين هراس * گريزان برفتند در راه فارس
موفق چه فتح سپاهش شنيد * در آرزو ديد بر كف كليد
سپاهى بياراست همچو پلنگ * ره فارس بر عمر بگرفت تنگ
چه آگاه شد شاه كسرىنژاد * سوى سيستان با سپه رو نهاد
از آنجا به سوى خراسان زمين * عنان پيچ گرديد دل پر ز كين
قضا را يكى مرد ، رافع به نام * كه بودى به رزم و جلالت تمام
ز حكم خليفه به پيچيده سر * شده حكمران اندر آن بوم و بر
دلش گشت از خوف او پر نهيب * ندانست از هم فراز و نشيب
چو آشوب و پيكار بسيار شد * سپهدار رافع گرفتار شد
به حكم شه او را نمودند بند * به بغداد بردند دل پر گزند
از آن خاطر معتضد گشت شاد * ستايش همى كرد بر عمرو ياد
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 74
مساهمون: صبورى
ص٧٤