جهان دارد اينگونه بسيار ياد * بميرد هر آنكس ز مادر بزاد
خبر داد فرزانه داناى پير * كه يعقوب شايسته بد بر سرير
بسى زيرك و عاقل او شاه بود * خردمند و جوّاد و آگاه بود
بدادى به اسبان لشكر مدام * عليقش ز سركار خود بالتّمام
يكى تخت چوبينه بودش بُلند * نشستى بر آن مهتر ارجمند
به اسباب لشكر نمودى نظر * ز مهتر ز كهتر ز والاگُهر
پسنديده نبود آنچه اندر خورَش * بدادى ز خود در زمان بهترش
ز مردان جلد دلاور هزار * بفرمودهء نامور شهريار
به دوش هريكى را عمودى ز زر * كه بودى ز خورشيد تابندهتر
[ 38 الف ] كه وزنش به مثقال بودى هزار * ندانست كس سرّ او آشكار
ز نُقره بدينسان هزار دگر * به دوش دليران پرخاشخر
هر آن چيز بگرفتى از كشورش * بدادى همان لحظه بر لشكرش
سياست نمودى به اندك گناه * نپيچيدى از راستى هيچگاه
پسنديده اطوار آن بىشمار * به آنجا نمودم سخن اقتصار
چنين گفت راوى ز قول سير * كه يك روز يعقوب عالىگُهر
طلب كرد يك سر همه موبدان * جهانديده مردان روشنروان
به ايشان چنين گفت او نيكپى * بخواهم كه تاريخ شاهان كى
كه هستند يك سر نياكان من * جهاندار شاهان و پاكان من
ز عهد كيومرث تا اين زمان * نمايند يكيك به نام و نشان
چنين گفت داننده [ اى ] ز انجمن * كه اى شاه با دانش و رايزن
پس از يزدجرد او شه [ تيره ] « 1 » و بخت * كه بيگانه شد صاحب تاج و تخت
كتابى كه تاريخ شاهان كى * ز عهد كيومرث تا عهد وى
بُد از گنج آن برد ز اهل حجاز * يكى مرد آن نامهء رزمساز
هامش
( 1 ) . م : « او شه و بخت » .