به هم چون « 1 » رسيدند هر دو گروه * كشيدند صف از دو سو چون دو كوه
دو لشكر تبيرهزنان از دو سوى * رسانده به گوش فلك هاى و هوى
[ 37 الف ] غريويدن كوس و بانگ يلان * تزلزل درافكند در آسمان
سه روز و سه شب رزم و پيكار بود * ز خون دشت آورد گلنار بود
موفق سِيّم روز شد چارهگر * پى ننگ و ناموس و نام و گهر
چو دانا پى چاره يازيد دست * به يعقوب از آن چاره آمد شكست
ز رزم و ز آويز برتافت روى * بيامد سوى سيستان پوىپوى
نياسود و نگشاد بند از ميان * يكى لشكرى همچو شير ژيان
ز ملك خراسان و مكران « 2 » زمين * بياراست آمد سرى پر ز كين
شمار سپاهش ز اختر فزون * ز تعداد آن عقل گشتى زبون
در آن راه يعقوب شد خستهتن * طبيبان به نزدش شدند انجمن
از آن شد خبر چون به دار السّلام * خليفه به دست يكى نيكنام
فرستاد منشور اصطخر باز * به نزديك گردنكش رزمساز
ز بغداد او مرد صافى ضمير * بيامد به نزد شه شهرگير
چو آمد خبر يافت زان شهريار * چنان خسته بنشست بر جاى بار
پيازى و نانى و شمشير ، تند * بر خود نهاد و فرستاده خواند « 3 »
چو آمد به او گفت اى نيكخوى * پيامم ببر با خليفه بگوى
[ 37 ب ] كه الحال رنجورم و خستهتن * اگر زانكه پيچم سر اندر كفن
تو رستى ز پيكار شمشير من * ز نيروى گرز جهانگير من
و گرنه من اين تيغ در صبح و شام * زنم تا ستانم از آن تو كام
اگر باب نصرت تو را گشت باز * بسازم به اين نان خشك و پياز
فرستاده بشنيد و شُد در گداز * به زودى به بغداد گرديد باز
به نزديك بغدادش آمد خبر * كه پژمرده گشت او كيانى شجر
هامش
( 1 ) . م : چو .
( 2 ) . بخش جنوبى بلوچستان .
( 3 ) . شايد : « خوند » .