شتابان گريزان حسن پر ز درد * سپاه از چپ و راست مانند گرد
چو آمد به ملك خود از رزمگاه * پناه جست در قلعهء از بيم شاه
وزان روى سالار كسرىنژاد * چو از فتح دشمن دلش گشت شاد
هر آن چيزش از خصم آمد به دست * ز مركوب و دينار و جاى نشست
ببخشيد آن خواسته سربهسر * به مردان و گردان پرخاشخر
بيامد به آمل خداوند تاج * از آن شهر يك ساله بگرفت باج
وز آن پس بشد شاه گيتىپناه * دوباره به رزم حسن كينهخواه
خروشيدن كوس از پشت پيل * فزون رفت آوازهاش بر دو ميل
روان شد به پيكار با گرز و تيغ * كه ناگه برآمد يكى تيره ميغ
چهل روز باران و برف و تگرگ * بباريد بر اسب و بر خود و ترگ
تبه گشت از لشكرش چل هزار * ز اسبان جنگى و مردان كار
[ 35 ب ] چو شد رنجه او لشكر كينهخواه * به ناچار از راه برگشت شاه
به دار الخلافه رسولى چو « 1 » باد * فرستاد يعقوب و پيغام داد
به نزديكى معتضد در شتاب * كه اى از تو شاهان شده كامياب
به نيروى بخت تو از تيغ تيز * ز من شد حسن خستهجان در گريز
به خواهش نيامد جوابى به اوى * شد آزردهدل شاه پرخاشجوى
ازآنرو كه چون آل طاهر به بند * كشيد او سپهبد به خم كمند
خليفه بفرمود تا روز و شب * گشايند در ذمّ يعقوب لب
بر آن شاه پيوسته نفرين كنند * ورا نام بدكيش و بىدين كنند
از آن پس سپهدار گردون اساس * سپاه بُرون از حساب و قياس
برآراست آمد چو شيرى ژيان * گشادهدل و تنگ بسته ميان
كه شيراز را بار ديگر به چنگ * درآرد كند كار بر خصم تنگ
در آن وقت بُد والى آن ديار * يكى مرد دانادل هوشيار
هامش
( 1 ) . م : چون .