روان شد سوى بلخ نامى به كين * تهى كرد از خصم او سرزمين
[ 33 الف ] سر كجروان را ز تن دور كرد * به بىچاره از ماتمش سور كرد
از آنجا به كابل سر پرشتاب * روان گشت سالار گردون قباب
بر آن بوم و بر آتشى برفكند * كه تفّش برآمد به چرخ بلند
گشادند يكسر به زارى زبان * كه بر ما ببخش اى شه مهربان
نبايد كه شستن ز انصاف و داد * چو هستى سرافراز و كسرىنژاد
بپذرفت يعقوب گفتارشان * بگفتا نجويند آزارشان
بزرگان كابل ز پير و جوان * به خدمت شب و روز بسته ميان
برآسود چون لشكر كينهخواه * شهنشاه يعقوب زرّينكلاه
در گنج و دينار را باز كرد * چو خورشيد زربخشى آغاز كرد
سپه شد چو از سيم و زر بىنياز * به فرمان او خسرو رزمساز
ز درگه برآمد غو كرّه ناى * سپهبد به اسب اندر آورد پاى
ز كابل به ملك هرى برگذشت * سر سركشان كرد با خاك پست
وز آنجا به عزم نشابور و طوس * بفرمود بستند بر پيل كوس
خبر شد به والى آن بوم و بر * كه آمد سرافراز والاگهر
ز حكم خليفه در آن روزگار * يكى مرد بُد حاكم آن ديار
[ 33 ب ] محمّد بدش نام و طاهر پدر * لقب ذو اليمين بود و عالىگهر
بدانست كان قلزم موجزن * چو گردد در آن سرزمين اوجزن
به يك ره شود غرق بحر فنا * خلاصى نيابد ز نر اژدها
طلب كرد مرد گشادهزبان * هشيوار و بيدار و روشنروان
بگفتا برو نزد آن شيردل * بگويش كه اى شير پيمانگسِل
ز راه خليفه گذشتن صواب * نباشد سزاوارت اى كامياب
گرت هست منشور بر من نُماى * و گرنه به زودى برو پس به جاى
چو بشنيد پيغام او شرزه شير * بگفتا كه منشور مردى دلير
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 60
مساهمون: صبورى
ص٦٠