بود تيغ و زوبين و دشت نبرد * برآوردن از جان بدخواه گرد
بگفت اين و بگرفت تيغش به دست * چو آشفته شير و چو پيلان مست
كه اين تيغ منشور دين من است * به روز جوانى گزين من است
فرستاده بشنيد و گرديد باز * چو « 1 » آمد به نزد محمّد فراز
به او گفت از چنگ اين شيرمرد * خلاصى نجويد كسى در نبرد
به او جنگ كردن تو را روى نيست « 2 » * ره آب گردان به اين جوى نيست
محمّد بدانست شوريدهبخت * گرفتار گرديده در دام سخت
[ 34 الف ] لب عذرخواه و دل پُر ز سوز * امان خواست از شاه عالمفروز
شهنشاه جم قدر با اقتدار * مر او را به اولاد و خويش و تبار
صد و شصت تن مرد برنا و پير * بفرمود تا جملگى را اسير
نمودند و بردند در سيستان * به فرمان آن گرد گيتىستان
خراسان سراسر شد او را به كام * مه و مهر دربان و كيوان غلام
سرافراز يعقوب والامكان * به نزد حسن خسرو ديلمان
چنين داد پيغام كه اى نامدار * يكى پند و اندرز من گوشدار
كه عبد اللّه سنجرى در ستيز * به ناپاكى از من شده در گريز
به نزد تو باشد بگير و ببند * فرستش به نزديكم اى ارجمند
حسن چو شنيد اين سخن در جواب * بگفتا كه اين را ندانم صواب
كه آورده در نزد ذاتم پناه * به دست تو او را دهم بىگناه
چو بشنيد داراى يزدانپرست * خروشيد از كينه چون پيل مست
هامش
( 1 ) . م : چون .
( 2 ) . اصل اين روايت در تاريخ سيستان چنين است : پس از آنكه يعقوب قصد پوشنگ كرد ، ابراهيم بن الياس سپاه سالار خراسان به جنگ او رفت ، امّا به سختى شكست خورد و پس از آن « به هزيمت سوى محمّد بن طاهر شد و گفت با اين مرد به حرب هيچ نيايد كه سپاهى هولناك دارد و از كشتن هيچباك نمىدارند و بىتكلّف و بىنگرش همى حرب كنند و دون شمشير زدن هيچ كارى ندارند . گويى كه از مادر حرب را زادهاند . » ( تاريخ سيستان ، تصحيح محمّد تقى بهار ( ملك الشعراء ) ، صص 208 - 209 )