سپاهش چو دريا درآمد به جوش * همى كر شُد از نالهء ناى گوش
روان شد سپه هر طرف فوجفوج * چو دريا كه بادش درآمد به موج
سپاهى به نيرو چو البرز كوه * كز ايشان شدى دشت و هامون ستوه
[ 34 ب ] ز ملك خراسان به مازندران * شتابان چو شير و چو ببر دمان
سپهبد چو آمد به سارى « 1 » ز راه * به نزد حسن شد و جز آن سپاه
ز اسباب جنگى و مردان كين * سيه كرد يكسر سراسر زمين
سپاهى برانگيخت از ديلمان * فزونتر ز مور و ملخ در جهان
به سارى رسيدند هر دو گروه * به هم چون دماوند و البرز كوه
كشيدند صف از دو رو بهر جنگ * دليران پى جستن ناموننگ
غو كوس برخاست « 2 » از پشت پيل * زمين گشت جوشنده چون رود نيل
تو گفتى كه گوش فلك گشت كر * زمين گشت زير و سمك بر زبر
دليران گردنكش از هر دو سوى * پى رزم جستن شده كينهجوى
به نيروى بازو عمودى گران * فروريخت بر خاك مغز سران
ز شمشير غلطان سرى پر ز كين * به مانند گوئى به روى زمين
شد از گرد اسبان رويينهسُم * مه و مهر رخشنده بر چرخ گم
درخشيدن تيغ در رزمگاه * نمودى چو ابر از غمام سياه
چو بگشاد بال از دو سو پر تير * شد از خون گردان زمين آبگير
ز بس خون روان از بر و يال شد * زمين سربهسر كاغذ آل « 3 » شد
[ 35 الف ] سپهدار زابل چو شير ژيان * گرفته به كف نيزهء جانستان
بجنبيد از جاى در قلبگاه * دها ده برآمد ز گردان شاه
چو ديلم سپه آنچنان يافتند * به يكباره از رزم برتافتند
گريزان به هرجانبى چارهگر * ز پيكار آن شرزه شيران نر
هامش
( 1 ) . م : يسارى .
( 2 ) . م : برخواست .
( 3 ) . كاغذ سرخ .