روان نياكان ز تو شاد باد * جهان از قدوم تو آباد باد
تو را باد فرخنده اين تاج و تخت * كه فرّ كيان دارى و زور و بخت
پس آنگه سپهدار گيتىستان * به دست يكى مرد از سيستان
به دار الخلافه شه پراميد * فرستاده ده باز نامى سفيد
ده ديگر ابلق دو صد من ز مُشك * فراوان ز هر تُحفه از ترّ و خشك
فرستاد و گفتا از اين در خرام * به نزد خليفه ز من بر پيام
بگويش كه من نيكخواه توام * پرستار تخت و كلاه توام
به بند گران حاكم آن ديار * ببست او سپهدار جماقتدار
وز آن پس روان شد به زابلستان * به آسايش و صحبت دوستان
[ 32 ب ] يكى مرد جرّار خنجرگذار * به اصطخر فرمود فرمانگذار
چو آمد به زابلستان سرفراز * در عيش بر لشكرى كرد باز
چو آسوده گشتند اسب و سپاه * به وقت خوش از گردش مهر و ماه
ميان تنگ بست از پى كارزار * به اقليمگيرى برآراست كار
ز زابل به كرمان بشد پوىپوى * وز آنجا به اصطخر بنهاد روى
گرفتار شد سركشان ديار * به دست سپهدار والاتبار
خليفه چو آگه شد از كار آن * بترسيد از بخت بيدار آن
به او داد پيغام كاى نامور * چرا كينهجوئى ز هر بوموبر
تو را دادهام كشور سيستان * فزونى چو جوئى در اين بوستان
يكى نامور بد موفّق به نام * پسنديده نزديك هر خاص « 1 » و عام
كه بد معتضد را برادر چو جان * وليعهد و در كشورش حكمران
بفرمود منشور زابلستان * همان بلخ نامى و كابلستان
نويسند بر نام سالار كى * جهاندار يعقوب فرخندهپى
فرستاده آمد به شيراز باز * برآراست لشكر شهى سرفراز
هامش
( 1 ) . م : خواص .