[ 31 ب ] كه ملك نياكان خود سربهسر * بگيرم به نيروى زور و هنر
بزرگان بگفتندش اندر جواب * كه اى شاه با دانش و فرّ و آب « 1 »
نپيچيم سرها ز چوگان تو * نماييم جانها گروگان تو
بياراست لشكر پى رزم و جنگ * چو درّنده شير و دمنده پلنگ
نخست از خوارج به پرداخت جاى * كه روبه ندارد برى شير پاى
تهى كرد گلزار زابلستان * ز خار ستمكاره چون « 2 » بوستان
ز رأى و ز فرهنگ او نيكنام * بشد شادمان روح دستان سام
ز زابل چو « 3 » دل جمع شد شهريار * به عزم خراسان برآراست كار
روان گشت با لشكر كينهخواه * شتابان به سرعت چو بر چرخ ماه
به ثالث و خمسين مأتان و عام « 4 » * ز هجرت چو بگذشت اى « 5 » نيكنام
دگر ره به ملك هرى پُر ز كين * روان شد شهنشاه پاكيزهدين
بدادند يكسر به او ساو و باج * چو بيداردل بود و با تخت و تاج
وزان جا روان شد به كرمان زمين * پى جُستن نام و تاج و نگين
بزرگان كرمانزمين سربهسر * نهادند بر خط فرمانش سر
ز كرمان به اصطخر بنهاد روى * كه تخت نياكان بُدش آرزوى
[ 32 الف ] نگهبان آن مرز اندر ستيز * چو گرديد عاجز بشد در گريز
به دست آمدش آن ولايت تمام * بشد خطبه و سكه او را به نام
چو بنشست بر تخت جمشيد شاد * از آن شادمان شد روان قُباد
بزرگان اصطخر پير و جوان * شب و روز در پيش او مدحخوان
بگفتند اى نامور شهريار * تويى از ملوك عجم يادگار
برآراستى عدل گشتاسبى * زدى تكيه بر گاه لهراسبى
هامش
( 1 ) . از اين مصرع به بعد ، خط متن دوباره خط همان كاتب نخستين است .
( 2 ) . م : چو .
( 3 ) . م : چون .
( 4 ) . 253 ق .
( 5 ) . شايد : « او » ، يعنى « يعقوب » [ ج . م ]