در بيان جلوس ملك يعقوب و استيلاى بر بلاد خراسان و غيره و مدّت سلطنت او
چو « 1 » آوازهء جود آن « 2 » پرهنر * به نزديك گردنكشان شد ثمر
ز مردان جنگى شمشيرزن * ز هر در بر آن شد سپاهكشن
به زر لشكر كينهور كرد شاد * وز آن پس به زابلستان رخ نهاد
نَبُد درهم نضر « 3 » مرد نبرد * به يك ره سپه شد از او روى گرد
نكوخواه يعقوب از جان شدند * هواخواه او « 4 » سرو بوستان شدند
سران سپاه و سران ديار * چو گشتند او را مددكار و يار
سپهدار كسرىنسب برنشست * به تخت نياكان عمودى به دست
برآن نامبردار فيروزبخت * چو زيبنده بُد افسر تاج و تخت
برآراست بزم چو كاوس كى * جهاندار بيدار فرخنده پى
چنين گفت اى دوستداران من * دليران و خنجرگذران من
بروهاى مردى پر از چين كنيد * به مردانگى جستن كين كنيد
هامش
( 1 ) . م : چون .
( 2 ) . م : چودان .
( 3 ) . م : نصر .
( 4 ) . م : در ابتداى مصرع ، « سران سپاه » نوشته شده كه روى آن خط كشيده و « هواخواه او » را بر بالاى آن آوردهاند .