يكى سايهء بيد كرد اختيار * كزين « 1 » سايه بِهْ نيست در روزگار
يكى گفت زيباترى مىگسار * بود سروقدّان نازكعذار
[ 29 الف ] چنين گفت يعقوب يزدانشناس * كه باشد زره بهتر از هرلباس
كلاهى نباشد مرا به ز خُود * [ كه ] بر تارك مرد دارد نمود
ز بستان پر گل مرا خوبتر * بود دشت پيكار پر شور و شر
شرابى كه افتد مرا خوشگوار * بود خون دشمن گه كارزار
نيايد سايه دلپسند « 2 » * بجز سايه نيزههاى بلند
نديمى پسندم كه از شير روى * نه پيچد گه كين و پرخاشجوى
شنيدند چون انجمن سربهسر * بگفتند هرگز نژاد و گهر
نماند نهان ، باشد اين شرزه شير * به مردى و گردى چو « 3 » شه اردشير
نباشد عجب ز آنكه دارد نژاد * ز كيخسرو و اردشير و قباد
علوّ نسب مىشدى آشكار * ز گفتار و كردار آن نامدار
خردمند امّا چنين كرد ياد * كه يك روز يعقوب والانژاد
به جمع جوانان شده همزبان * به مجلس خردمند روشنروان
به او گفت پيرى كه [ اى ] نامدار * بگو تا زنى سازمت اختيار
كه فصل جوانى چو « 4 » باد بهار * بود در گذر اى يلى نامدار
اگر قدر اين وقت دريافتى * به سوى خرد تيز بشتافتى
[ 29 ب ] ندانى اگر فرصت اى كامكار * پشيمانى آرد سرانجام بار
به او گفت يعقوب اى باوقار * گزين كردهام در خو [ ر ] خويش يار
به او گفت فرزانه او زن « 5 » كيست * كه در خورد اولاد كيخسروى است
كشيد از ميان تيغ زهر آبدار * كزين تيغ سازم « 6 » گهر آشكار
هامش
( 1 ) . م : گر از اين .
( 2 ) . [ شايد :« نيايد مرا سايهاى دلپسند »( ج . م ) ]
( 3 ) . م : چون .
( 4 ) . م : چون .
( 5 ) . در متن « زن » آمده امّا به ضرورت وزن و با توجه به بيت قبل « يار » مناسبتر است . [ ج . م ]
( 6 ) . م : سارم .