صورت احوال يعقوب ليث و آشكار شدن سلطنت او
دبير خردمند صافى ضمير « 1 » * سخن را چنين نقش زد بر حرير
سرافراز داناى نيك اعتقاد * به صافى و پاكى چنين كرد ياد
كه چون گشت اورنگ فرماندهى * ز اولاد ساسان بهمن تهى
چو شد يزدجرد از جهان رخت بست * به جام كيان شهد شد چون كبست « 2 »
يكى مرد جوّاد صافاعتقاد * كه بودش پدر اردشير قباد
لقب بود شيرويه نامش قباد * پدر شاه پرويز و الا نهاد
مسمّى به كى خسرو آن نامور * همى خواند هركس ز قول پدر
چو دانست اقبال پوشيد چهر * ندارد به آن نامور هيچ مهر
به همراه خدام فرمانبران * مكان كرد در كشور سيستان
خردمند يك چند در نيمروز * همى بود چون ماه گيتىفروز
به آخر سرآمد بران روزگار * كه از مرگ نتوان نمودن فرار
[ 27 ب ] چو كيخسرو از دهر شد ناپديد * به هامان پورش جوانى رسيد
هامش
( 1 ) . م : خمير .
( 2 ) . كبست : رستنى باشد شبيه به دستنبوى كه به عربى حنظل و به فارسى خربوزهء تلخ گويند . نام فارسى حنظل است . ( لغتنامهء دهخدا ، چاپ جديد ) .