هر آن چيز آمد به دستش تمام * به بخشيد بر لشكر او نيكنام
كه آبادى لشكر اى نامور * بود شاه را بِهْ ز تاج و كمر
سپه را به سيم و درم كرد شاد * چو « 1 » ديدند گردان والانژاد
بگفتند با هم كه اين نامور * بود فرّهء ايزد دادگر
نباشد از او اين هنرها عجب * كه دارد ز ساسان بهمننسب
[ 31 الف ] عروس جهان گيرد آنكس كنار * كه بوسد « 2 » دم تيغ چون « 3 » لعل يار
به اين جود و مردى و نيرو چه روز * شود اخترش زود گيتىفروز
سپه دل به مهرش بياراستند * بقاى خود از بهر او خواستند
هامش
( 1 ) . م : چون .
( 2 ) . م : بودسد .
( 3 ) . م : چو .