عروس ممالك به زور هنر * به نيروى مردى بگيرم به بر
بدانسان كه شه اردشير دلير * ز اشكان باز بستند سرير
نشينم به تخت نياكان به داد * كه دارم ز ساسان بهمن نژاد
پرآوازه شد زان يلى پرهنر * به اقليم زابلستان سربهسر
ز نام نژادش نشان يافتند « 1 » * دليران برش تيز بشتافتند
جوانان جرّار خنجرگذار * به يعقوب گشتند از صدق يار
چو آواز جوشن پرآواز گشت * به او بخت [ و ] اقبال دمساز گشت
هواخواه « 2 » او گشت هركس كه ديد * به نوعى كه او را نباشد مزيد
در اين وقت درهم ابن نضر « 3 » * به ملك سجستان به تاج و كمر
ورا كرد سردار بر جيش خويش * در فتح بگشاد بر عيش خويش
به او گفت اى مرد روشنروان * چو فرخنژادى و گرد جوان
[ 30 الف ] سپهدار كردم تو را بر سپاه * برآوردمت سر به خورشيد [ و ] ماه
تو او كن كه زيبد تبار تو را * بزرگى و جود و وقار تو را
برانگيز لشكر به انصاف [ و ] عدل * به پيكار عمّار ياسر « 4 » چو « 5 » باد
شتابان شو از كشور نيمروز * هرى را سراسر به آتش بسوز
چو يعقوب بشنيد از وى سخن * به او گفت اى شاه با توش و تن
مخور غم كه باشم سپهدار تو * به هر كار از دل مددكار تو
بر و بوم دشمن بشورم به تيغ * لواى دليرى رسانم به ميغ
بگفت [ و ] برانگيخت از جا سپاه * به پيكار دشمن به بيراه و راه
هامش
( 1 ) . م : نشانى نيافت .
( 2 ) . م : هواخاه .
( 3 ) . م : نصير .
( 4 ) . روشن نيست چرا شاعر ، عمّار خارجى را عمار ياسر ناميده است . براى نبرد يعقوب با عمار نگاه كنيد به : تاريخ سيستان ، به كوشش محمّد تقى بهار ( ملك الشعرا ) ، كلالهء خاور ، تهران 1314 ( چاپ دوم ، پديده « خاور » 1366 ) ، صص 206 - 207 .
( 5 ) . م : چون .