به عمّار ياسر چو « 1 » آمد خبر * كه آمد سپهبد « 2 » كسرى گهر
ز نام نژادش بترسيد سخت * بدانست بر وى دژم گشت بخت
برآراست لشكر بيامد « 3 » چو باد * به پيكار او گرد خسرونژاد
به هم چون برابر شد هر دو سپاه * شد از گرد ، گيتى چو زنگى سياه
چنان تيز شد آتش كارزار * كه بر سقف كيوان برآمد شرار
سپهدار يعقوب چون پيل « 4 » مست * يكى تيغ هندى گرفته به دست
در افكند خود را به قلب سپاه * به مردى شد از دشمنان « 5 » كينهخواه
[ 30 ب ] به هر تن كه زد بر سرش تيغ كين * چو « 6 » جوزا دو پيكر شدى تا به زين
زدى تيغ اگر بر ميان سوار * نمودى به دو نيماش همچون « 7 » خيار
چون عمّار ديد اين چنان رستخيز * به ناچار آورد رو در گريز « 8 »
شتابان « 9 » ز بس لشكر سيستان * چو آتش كه افتد در نيستان
بكشتند و بستند و كردند خوار « 10 » * چو شيران درّنده روز شكار
هرى « 11 » شد سراسر به فرمان او * سر سركشان شد به پيمان او
سران هرى « 12 » گفتن « 13 » اى نامدار * گل آمد چو از بوستان ، رفت خار « 14 »
به خدمت نگرديم از راستى * نياريم با نامور كاستى
پس آنگاه يعقوب والانژاد * درى مكرمت بر سپاهش گشاد
ز تير و كمان [ و ] ز درع و سپر * ز ياقوت و فيروزه و سيم و زر
هامش
( 1 ) . م : چون .
( 2 ) . شايد : سپهدار .
( 3 ) . م : نيامد .
( 4 ) . م : چويل .
( 5 ) . م : دوشمنان .
( 6 ) . م : چون .
( 7 ) . م : چو .
( 8 ) . پيش از « گريز » ، همين واژه در متن آمده و گويا روى آن خط كشيدهاند .
( 9 ) . م : شتان .
( 10 ) . م : خار .
( 11 ) . م : هر .
( 12 ) . م : سراى هر .
( 13 ) . شاعر از مصدر « گفتن » ، فعل « گفتند » را مراد كرده است . [ شايد آن را با تلفظ محاورهاى « گفتن » در گويش سيستانى آورده است . ( ج . م ) ]
( 14 ) . م : خوار .