چو با كودكان راه بازى گرفت * جهانجو ره سرفرازى گرفت
پدر هرچه تحصيل كرد از تعب * به طفلان ضيافت نمودى به شب
به جز جنگ و ميدان و آماجگوى * به بازى ديگر نمىكرد روى
دو لشكر ز طفلان بياراستى * ز يكديگر آن كين همين خواستى
به بازى نشستى به تخت شهى * به سر بر نهادى كلاه مهى
دو رويه ز طفلان صف از هركنار * برآراستى همچو مژگان سياه « 1 »
بجز كشتن بستن چو در رزم « 2 » * پسندش نيامد به بازى و بزم
به او كودكان شد چنان مهربان * كه از وى نگشتى جدا يك زمان
[ 28 ب ] برآمد به يعقوب چون سال چند * قوىيال گشت و به تن زورمند
ميان جوانان به هر انجمن * نمودى چو « 3 » سرو سهى در چمن
دليرى و گردى و گندآورى * بزرگى و دانايى و سرورى
عيان بود از او نو رسيده جوان * ز ديدار آن جسم بردى توان
به جمع جوانان خسرونژاد * نشستى چو در مجلس او پاكزاد
سر انجمن بود در هر هنر * ز كردار آن بود پيدا گهر
به جمع جوانان يكى روز شاد * نشسته بد آن گرد خسرونژاد
همى كرد هر نوجوانى نياز * درى خواهش و مطلب خويش باز
يكى گفت ز اطلس لباس دگر * نباشد مرا خوشتر اى نامور
يكى گفت بهتر ز رومىكلاه * نباشد مرا اى يل نيكخواه
جوان دگر گفت زان دوستان * ز هر منزلى به بود بوستان
دلير دگر « 4 » گفت خمر و كباب * بود پيش من به ز شهد و گلاب
يكى گفت از نغمهها در سرود * پسند من افتاد آواز رود « 5 »
هامش
( 1 ) . در متن « سياه » است . شايد « سوار » قافيه مناسب بوده است .
( 2 ) . اين مصرع در متن چنين آمده است . [ شايد :« به جز كشتن و بستن و جنگ و رزم . »( ج . م ) ]
( 3 ) . م : چون .
( 4 ) . م : ديگر .
( 5 ) . پس از رود ، در متن « عود » نيز نوشته شده است .