چو بگذشت سال وى از هفت و هشت * جهان ديد از وى بسى سرگذشت
همين گفت هركس كه اين صفشكن * ندارد كسى ثانى خويشتن
ز ارجاسب بگرفت كين نيا * به نيروى شمشير و لطف خدا
به روئين دزش آتشى برفروخت * كه چشم كواكب به كيوان بسوخت
رها كرد از بند او خواهران * به ايران بيامد دل شادمان
[ 12 ب ] سر شوم ارجاسب با انجمن * به نزد پدر برد و گفتا كه من
سزاوار باشم به شاهنشهى * مرا زيبد اين افسر و فرّهى « 1 »
بدانسان كه لُهراسب دادت نخست * مرا داد بايد سراسر درست
چو گشتاسب بشنيد از وى سخن * بلرزيد بر خويش مردى كهن
به جاماسب گفتا شه سرفراز « 2 » * ز راه متين شو مرا چارهساز
كه تدبير اين نورسيده جوان * چسان كرد بايد به روشنروان
به او گفت جاماسب اى شهريار * تو را باد شاهنشهى برقرار
كه اين نامور را سر آيد زمان * به رزم سپهدار زابُلستان
چو بشنيد بنشاند « 3 » پيشش پسر * به او گفت اى گرد خورشيد فرّ
از اين در برو جانب نيمروز * همه كشورش را به آتش بسوز
يكى بدكنش هست بسيار سال * كه نامش بود در جهان پور زال
دو دستش پس پشت بسته چو سنگ * فكنده به گردن سرى پالهنگ
چو آرى به دربار من در زمان * سپارم تو را تخت و تاج مهان
چنين پاسخ آورد اسفنديار * كه اى شيردل خسروى كامكار
اگر يار باشد خداوند مهر * نتابد ز من بخت بيدار چهر
[ 13 الف ] به نيروى مردى و بخت بلند * دو دستش ببندم به خمّ كمند
و ليكن ببايد كه شاه بلند * چون اين خدمتم را نمايد پسند
هامش
( 1 ) . م : فرّوهى .
( 2 ) . م : سرافراز .
( 3 ) . م : بنشاد .