دل اندر بر او طپيدن گرفت * سرشكش ز مژگان چكيدن گرفت
ز بس خسته شد پهلو پيلتن * تو گفتى نمانده روانش به تن
فروماند رخش از تكوتاز باز * چو ديد آنچنان گرد گردنفراز
فرود آمد از رخش و كردش روان * سوى كاخ و گلشن يل پهلوان
[ 14 الف ] ز پستى بر آمد به بالا چو شير * به او گفت اسفنديار اى دلير
تو گفتى كه چرخم نبندد به جنگ * ز خوفم خروشد به دريا نهنگ
ز ميدان چرا روى برتافتى * چو پيكان تير مرا يافتى
به دو گفت رستم كه اى پهلوان * نديدم چو تو نامور در جهان
شب آمد كنون باز گرديم جاى * به فردا به ميدان نماييم راى
ببينيم تا بر كه گردد سپهر * كه را بخشد اين اختران كين و مهر
بخنديد چون گُل يل اسفنديار * به او گفت اى از گوان يادگار
برو شادمان سوى دستان سام * چو فردا شود باز سويم خرام
برفتند هر دو به آرامگاه * جهانپهلوان و جهاندار ، شاه
تهمتن چو آمد به نزديك زال * ورا زال ديد آنچنان خستهيال
بگفتا چه بودت كه گشتى زبون * كه بودى به نيرو كُه بيستون
به او گفت رستم كه در كارزار * نديدم دليرى چو اسفنديار
ز سيمرغ بايد شدن چارهگر * و گرنه نبينى مرا خود دگر
كه فردا به ميدان شاه جوان * مرا نيست نيرو و تاب و توان
ز سيمرغ چون زال زر چاره جست * به او گفت تير گزى كن درست
[ 14 ب ] كه آن تير بر چشم اسفنديار * شود كارگر اى گَوِ نامدار
به تدبير سيمرغ چون چاره يافت * دگر روز شادان به ميدان شتافت
دگر ره به كينه نهادند روى * يل پهلو و شاه ديهيمجوى
بشد كشته اسفنديار دلير * به تعليم سيمرغ و پيكان تير
پس از مرگ آن شاه با احترام * يكى نامور ماند بهمن به نام
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 26
مساهمون: صبورى
ص٢٦