بر آن تاجور خسرو نيكبخت * چو زيبا و شايسته بُد تاج و تخت
پس از عهد گشتاسب آن نامدار * به جاى نيا شد جهان شهريار
چو بنشست بر مسند و تخت عاج * شهان جهانش بدادند باج
ز ابر كفش ابر بهمن خجل * ز زر بخشىاش كان شده منفعل
نخست آنكه نام خداوندگار * به عنوان فرمان نمود اختيار
ز احكام آن شاه بيدار بود * كه دانا و بينا و هشيار بود
از آن پرهنر خسرو تاجور * مروّج بشد سكه بر سيم و زر
به يك روى نام خداوندگار * به روى دگر بهمن اسفنديار
صد و يازده سال از آن نيكبخت * شرفياب شد كشور و تاج و تخت
چو در رزم اژدر بپرداخت جاى * سپرد افسر خسروى بر هماى
[ 15 الف ] خردمند ساسان كه بُد پور آن * به هركار داننده دستور آن
به دختر چو بخشيد تاج و كلاه * بشد روز روشن به چشمش سياه
ز بس آمد اين كار بر وى گران * چو عنقا نهان شد ز خلق جهان
به كوه نشابور بُد ساليان * نگهبان اسبان به رسم شبان
كه تا كس نداند مر او را گهر * نه با خواهر خود شود كينهور
سه ده سال و دو ، شاه ايران هماى * همى بود از دانش و عقل و راى
به داراب بسپرد پس تاج و تخت * كه فرزند بهمن بُد آن نيكبخت
جهاندار بيدار شاه بزرگ * كه دادى به هم آبخور ميش و گرگ
به سال ده و دو ، شه انجمن * همين بود فيروز لشكرشكن
چو ايّام عمرش درآمد به سر * به ملك بقا كرد عزم سفر
ز داراب بهمن به داراى شاه * رسيد افسر و خسروانى كلاه
كه داراى داراب را بُد پسر * شه كِىنسب خسرو تاجور
چو بُد چارده سال بر تخت عاج * ز شاهان آن عصر بگرفت باج
به او كرد طغيان خداوند روم * كه از هيبتش سنگ مىگشت موم
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 27
مساهمون: صبورى
ص٢٧