جدا كرد سر از تنشان به زار * خورش ساخت از بهر آن هر دو مار
كه بر كتف آن ظالم شوم بود * كزان اين ستم بر بر و بوم بود
ازين ظلم برداشت فرياد و غو * كه بايد بجوييم سالار نو
كه ظالم نباشد سزاى شهى * نزيبد بر او تخت فرماندهى
همه دل پر از خون و باهاىوهوى * روانه به هر جانبى شاهجوى
ز حال فريدون خبر يافتند * به سويش دل شاد بشتافتند
[ 6 ب ] همى خواند هركس برو آفرين * كه اى درخور تاج و تخت و نگين
ز كردار ضحّاك بددين « 1 » داد * به نزد تو اى دادگر داد ، داد
فريدون چو بشنيد ازيشان سخن * بر او تازه گرديد كين كهن
كمر بست مردانه آن پاكزاد * پى رزم و پيكار آن بدنژاد
گرفتش به بند گران در كشيد * بدان سان كه اهريمنان را سزيد
وزان پس به تخت شهى برنشست * به خون ستمكارگان شست دست
كلاه كيانى به سر برنهاد * در بار بر روى عالم گشاد
ز عدلش جهان شد چه خرّم بهار * به هرگوشه صد رامش و مىگسار
از آن جاودان ماند نام بلند * تو هم نيك كن تا شوى ارجمند
سه فرزند بودش چه بدر مُنير * سزاوار شاهى و تاج و سرير
سرافراز سلم و گرانمايه تور * كه بودى همه مايهء جنگ و شور
سيم ايرج آن خسرو نامور * كه بودى گرامى چو جان پدر
فريدون بدانست كان اختران * به يك برج با هم نگيرند قران
به سلم گرانمايه بخشيد روم * كه باشد نگهدار آن مرز و بوم
به تور سرافراز تورانزمين * هم از كاشغر تا به درياى چين
[ 7 الف ] ببخشيدش از روى مهر و كرم * كه از لطف شاهى نباشد دژم
پس آنگاه گفتش كه خرسند باش * به آن ملك ، شاه و خردمند باش
هامش
( 1 ) . م : بدين .