ورا آبتين نام كرده پدر * به خورشيد تابان برآورده سر
همان آبتين را پدر اتقيان * بود اى خردمند روشنروان
كه فرزند صُلبى جمشيد بود * به گوهر فروزان چو خورشيد بود
گروهى شناسند هفتم پدر * كه بودهست جمشيد والاگهر
از آن يافت ضحّاك تازى خبر * بر او تاختن كرد آن بَدگهر
سرش را به خنجر ببريد زار * تنش را به خاك ره افكند زار « 1 »
فرانك « 2 » چو ديد حالت شوهرش * كه از كين بُريدند اعدا سرش
برآورد از دل يكى باد سرد * ز پنجه رخ ماه را رنجه كرد
يكى كودكش بود اندر كنار * به قد همچو سرو و به رخ چون بهار
[ 6 الف ] فريدون فرخ ورا نام بود * ز فرزند جمشيد فرزانه بود
بپرورد چون جانش اندر كنار * بدى از غم شوى ابر بهار
از آن گشت آگاه ضحّاك باز * همى خواست آرد سرش زير گاز
ورا كرد مادر به غارى نهان * در آن غار مىبود بس ساليان « 3 »
بدانديش ضحّاك يك الف عام * به ايرانزمين حكمران بُد مدام
چو بيداد آن شوم بسيار گشت * از او كشور و بوم بيزار « 4 » گشت
سپاه و رعيّت چو بىچاره شد * ز خوفش به هر گوشه آواره شد
سر انجمن كاوهء رزمخواه * نگهدار ايران و پشت سپاه
ز بهر دو فرزند خود كينهخواه * كه كرد آن بدانديش ظالم تباه
هامش
( 1 ) . شايد : خوار [ ج . م ]
( 2 ) . م : قراتك .
( 3 ) . بنابر روايت شاهنامه پس از آنكه آبتين بر دست ضحّاك كشته شد ، فرانك همسر او ، فريدون فرزند خويش را به مرغزارى برد و از نگهبان آن خواست تا فريدون را پدروار بپذيرد و از گاوى پرمايه كه در آن مرغزار بود ، شير دهد . فريدون سه سال نزد او ماند و پس از آن فرانك او را از نگهبان گرفت و به البرز كوه برد و به عابدى كه در آنجا مىزيست سپرد . پس از شانزده سال فريدون از البرز كوه به دشت بازگشت و از مادر خويش نام پدرش را پرسيد و فرانك همه داستان را به او گفت و فريدون تصميم به كينهخواهى از ضحّاك گرفت . ( شاهنامه ، جلد 1 ، صص 57 تا 61 . به نقل از فرهنگ اساطيرى - حماسى .
ص 165 ) .
( 4 ) . م : پىزار .