تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦
چو اخوان رسيدند با يك دگر * گرفتند هريك دگر را به بر ز مكرش كشيدند اندر كنار * كه چون است شاه جهان شهريار به پاسخ چنين گفت فرّخ جوان * كه شاد است و مسرور و روشن‌روان از آن پس به خرگاه باز آمدند * دل پر ز كين چاره‌ساز آمدند [ 8 الف ] به ايرج چنين گفت تور سِترگ * كه در تخت ايران تو باشى بزرگ نشينى به اورنگ جمشيد شاه * من و سلم در روم و چين كينه‌خواه چنين گفت ايرج كه اورنگ و گاه * نخواهم ، به دادار خورشيد و ماه بود مهتران را و من كهترم * ز فرمان و راى شما نگذرم به او تور گفتا چه گويى دروغ * دروغت نگيرد بر ما فروغ بگفت و كشيد از ميان خنجرش * جدا كرد از سرو سيمين سرش سر بىگناهش ببريد خوار « 1 » * كه بر وى جهان زار بگريست زار فلك اف بود بر تو او كار تو * كز اين‌گونه گرم است بازار تو برادر ، برادر كشد بىگناه * پى تخت و تاج و نگين و كلاه پس آنگه سرش را به صندوق زر * ببردند نزد گرامى پدر فريدون چو صندوق را بردريد * سر ايرج نامور شد پديد فكند از سرش افسر زرنگار * به تن چاك زد جامهء شاهوار ز مشكوى ايرج برآمد خروش * كز آن ناله كر شد فلك را دو گوش همه شهر ايران به ماتم شدند * سراسر سيه‌پوش و درهم شدند فريدون چنين گفت اى كردگار * همين خواهم از تو به جان زينهار [ 8 ب ] كه از تخم ايرج يكى ارجمند * نشيند به شاهى به تخت بلند بخواهد از اين دشمنان كين او * كند تازه در كشور آيين او پس آنگه به مشكوى ايرج شتافت * زنى باربردار از او شاه يافت چو شش ماه بگذشت يا بيشتر * يكى حوروش همچو قرص قمر
هامش
( 1 ) . م : خار .