چو اخوان رسيدند با يك دگر * گرفتند هريك دگر را به بر
ز مكرش كشيدند اندر كنار * كه چون است شاه جهان شهريار
به پاسخ چنين گفت فرّخ جوان * كه شاد است و مسرور و روشنروان
از آن پس به خرگاه باز آمدند * دل پر ز كين چارهساز آمدند
[ 8 الف ] به ايرج چنين گفت تور سِترگ * كه در تخت ايران تو باشى بزرگ
نشينى به اورنگ جمشيد شاه * من و سلم در روم و چين كينهخواه
چنين گفت ايرج كه اورنگ و گاه * نخواهم ، به دادار خورشيد و ماه
بود مهتران را و من كهترم * ز فرمان و راى شما نگذرم
به او تور گفتا چه گويى دروغ * دروغت نگيرد بر ما فروغ
بگفت و كشيد از ميان خنجرش * جدا كرد از سرو سيمين سرش
سر بىگناهش ببريد خوار « 1 » * كه بر وى جهان زار بگريست زار
فلك اف بود بر تو او كار تو * كز اينگونه گرم است بازار تو
برادر ، برادر كشد بىگناه * پى تخت و تاج و نگين و كلاه
پس آنگه سرش را به صندوق زر * ببردند نزد گرامى پدر
فريدون چو صندوق را بردريد * سر ايرج نامور شد پديد
فكند از سرش افسر زرنگار * به تن چاك زد جامهء شاهوار
ز مشكوى ايرج برآمد خروش * كز آن ناله كر شد فلك را دو گوش
همه شهر ايران به ماتم شدند * سراسر سيهپوش و درهم شدند
فريدون چنين گفت اى كردگار * همين خواهم از تو به جان زينهار
[ 8 ب ] كه از تخم ايرج يكى ارجمند * نشيند به شاهى به تخت بلند
بخواهد از اين دشمنان كين او * كند تازه در كشور آيين او
پس آنگه به مشكوى ايرج شتافت * زنى باربردار از او شاه يافت
چو شش ماه بگذشت يا بيشتر * يكى حوروش همچو قرص قمر
هامش
( 1 ) . م : خار .