ممالك سپردن به بيگانگان * بود تيغ دادن به ديوانگان
به دون همّتان تاج و افسر مده * به بدمست و ديوانه ساغر مده . . .
كرايى در آن كشور آرام داشت * سرى پر ز انديشهء خام داشت
غرور سپاهش ز ره برده بود * ز راهش غرور سپه برده بود
گرفت انحراف از طريق صواب * هواى خلافش ز دل برده تاب
حديث كج انديشگان گوش كرد * حق نعمت شه فراموش كرد
چو آگاه شد خصم گردونفراز * كه آمد سوى آشيان شاه باز . . .
سوى قلعهء يزد آورد روى * سپاهى به او پر دل كينهجوى
( نك : 2747 - 2779 )
قاسمى سپس به شرح استحكامات قلعه و پيكار دو طرف متخاصم مىپردازد و با ذكر دليرىهاى شاه و مريدان وى از فتح قلعه و به اسارت گرفتن محمّد كرّه خبر مىدهد .
به تصريح قاسمى ، سر محمّد كرّه از تن جدا شد :
دليران جنگآور از پيش و پس * گرفتند آن قلعه را در نفس
بريدند از تن سرش كينهخواه * به خوارى فكندند بر گرد راه
گرفتار شد خصم آشفته حال * فتاد اختر طالعش در و بال
سرى كز شرف مهر افلاك بود * چو گوى آخر افتاده بر خاك بود
ملاف ، ارچه رويينتنى در مصاف * كه آهن كند تيغ رستم شكاف
ميا ، گر پلنگى به ميدان دلير * مشو ايمن از حملهء نرّه شير
( نك : 2841 - 2846 )
قاسمى به فرجام سوخته شدن محمّد كرّه اشارهاى نكرده است ؛ حال آنكه به استناد منابع مذكور وى را در ميدان اصفهان پس از زجر و شكنجهاى كه بر او رفته بود ، سوزاندند 99 .
ك ) واقعهء كرمان
قاسمى در ذيل عنوان « فرستادن سكندر دارانهاد فرقهاى را از عساكر رستمنژاد به دفع يأجوج ظلم و فساد و گريختن او » بدون ذكر اطّلاع از دشمن و يا معلوم كردن زمان وقوع آن ، به ماجرايى اشاره كرده كه در كرمان اتفاق افتاده است . به سرودهء قاسمى ، هنگامى كه