مرا كآشيان گنج ويرانه بود * همين جغد « 1 » ويرانه همخانه بود
ز من كرده قطع نظر آدمى * نمىديدم از چشم خود مردمى
به من همزبان شعلهء آه من * نگشتى به جز سايه همراه من
پريشان [ و ] سرگشته از روزگار * به زانوى حيرت سرى حلقهوار
4230 قدم را كه خم شد چو انگشترين * ز آيينه زانوم « 2 » شد نگين
خميده قد از بار غم چون هلال * سرى برنياورد مى « 3 » از ملال
نمىگشت گردم كس از راه مهر * در آن روز جز آفتاب سپهر
دلم در بدن خسته و مبتلا * چو اطفال مكتب اسير بلا
دلم از سواد سخن داشت تاب * چو ديوانه از سايه در اضطراب
قلم گر شدى بند انگشت من * نمودى به از خامه در مشت من
4235 دلم بود تاريك [ و ] تنگ از دوات * نبود احتياجم به آب حيات
و ليكن چو همّت بر آن داشتم * لواى سخن را برافراشتم
مدد كرد روح نظامى مرا * جهان داد منشور جامى مرا « 4 »
نى كلك من در سخن تيز شد * چو منقار طوطى شكرريز شد
چنان طرفه نقشى نمودار كرد * كه نقّاش چين رو به ديوار كرد
4240 چنان از قلم گشت لوحم نگار * كه لوح و قلم را بود يادگار
دهد گنج طبع گهرسنج من * قلم شد كليد در گنج من
مگو حرف كلك و دواتت خطاست * كه گويست و ميدان و « 5 » چوگان به جاست
عروسى كه سر زد ز اسرار « 6 » غيب * منش جلوه دادم مرا ز آنچه عيب
كلامم كه دارد ز معنى رواج * ندارد به تحسين كس احتياج « 7 »
4245 ز شبنم بود ياسمن بىنياز * نگيرد گل از غازه زيب و طراز
ز تحسين و نفرين بر « 8 » اين بارگاه * نشد بيش و كم نور خورشيد و ماه
گل نو شكفت از نسيم بهار * كه باد خزانش نريزد ز بار
هامش
( 1 ) . چ : چند .
( 2 ) . ب ، م و د : زانويم ( ! ) .
( 3 ) . ب : برنياورد و روى .
( 4 ) . ب : ندارد .
( 5 ) . ب ، د و چ : ( و ) .
( 6 ) . ب ، م ، د و چ : جلباب .
( 7 ) . ب : از اين بيت تا بيت 4247 نيست .
( 8 ) . چ : در .