چو شد نوبت خسرو دهلوى * به دستش قلم رايت خسروى
4290 بلاد سخن سربهسر ساخت ملك * به تيغ زبانش سنانى « 1 » ز كلك
چو جامى به كف جام و پيمانه را * تهى كرد از آن « 2 » باده خم خانه را
برآراست بزمى به از بوستان * كه باشد طربخانهء دوستان
چو در سُبحه شد كلك وى گنجسنج * به دست آمدش نقد اين هفت گنج
چو ساقىّ دوران به من داد جام * از آن جام دلكش رسيدم به كام
4295 مرا دُرفشان كلك دريانشان * بود قطرهاى ليكن « 3 » از بحرشان
نبينم ز گلزار معنى گلى * كه نبود خريدار آن « 4 » بلبلى
گر آيد عقيق جديد از يمن * نباشد چو فيروزههاى كهن
مى تازه گر صاف [ و ] گلگون بود * ولى مستى « 5 » كهنه افزون بود
اگر ماه نو را بود جاه و قدر * كجا نور تابش بود همچو بدر
4300 در اين باغ نخلى كه پروردهام * به خون جگر در برآوردهام
نشستم چو كوه بدخشان به خون * كه لعلى ز كان دل آمد برون
دُرى تا نشد چشم من قطرهبار * نيامد ز درياى دل بر كنار
ز دُرها كه سُفتم به كلك خيال * فتاد اختر طالعم در وَبال
نشد تا دِماغم « 6 » پريشان ز فكر * نگرديد جمع اين « 7 » گهرهاى بكر
4305 از اين شيوه ، دل « 8 » را چه فرخندگيست * كه جمعيّتش در پراكندگيست
بود گر از اين و از « 9 » آن بيشتر * كه هر دم شود زو دلم ريشتر
قلم را كز اين شيوه حاصل غم است * سواد سخن كسوت ماتم است
به طعنم زبانِ قلم شد دراز * كه دارد مرا از « 10 » چنين شغل باز
ز عقد گهرهاى شهوار من * گره « 11 » هاست بر رشتهء كار من
4310 در اين دير محنتفزا ماه و سال * نبود از سخن بهرهام جز « 12 » خيال « 13 »
چو شمع از زبان آتش افروختم * جهان ساختم روشن و سوختم
هامش
( 1 ) . م و چ : حسام از زبان و سنانش .
( 2 ) . م و چ : اين .
( 3 ) . چ : ليك .
( 4 ) . م و چ : او .
( 5 ) . چ : قيمت .
( 6 ) . چ : دو تا غم .
( 7 ) . چ : ( اين ) .
( 8 ) . م : گل .
( 9 ) . م و چ : كزلك ( ؟ ) تيزم .
( 10 ) . چ : اين .
( 11 ) . م : گهر .
( 12 ) . م : چون .
( 13 ) . م و چ : ملال .