چراغ دل از مى مرا روشن است * قدح چشم و مى نور چشم من است
دهم بعد از اين رخت هستى به آب * كنم در سر باده سر چون حباب
بيا ساقى آن جام گلرنگ را * كه بر سنگ زد شيشهء ننگ را
به من ده كه بىننگ و نامم كند * به مى شهرهء خاص و عامم كند
4130 چنان ده به مى « 1 » كام هشيار و مست * كه رسوا شود زاهد خودپرست
نيازى كه آيين مستان بود * به از طاعت خودپرستان بود
بيا ساقيا در قدح ريز مى * مى اى كِش « 2 » خمارى نباشد ز پى
كه دارد مرا ساقى روزگار * چو چشم بتان ناتوان از خمار
اسير خمارم ز حالم مپرس * به حالى چنين از ملالم مپرس
4135 كرم كن كه دارد مرا دل فگار * هواى شراب و بلاى خمار
بيا ساقى آن مى كه جانپرور است * كه هم سلسبيل است و هم كوثر است
به من ده كه تا كامرانى كنم * به آب خِضِر زندگانى كنم
بهشت است ميخانه بىقالوقيل * خم مى درو « 3 » چشمهء سلسبيل
من آن دم [ ز ] « 4 » ميخانه گيرم كنار * كه [ پيمانهام ] « 5 » پر كند روزگار
4140 بيا ساقى اى « 6 » عارضت رشك باغ * كه دارم چو گل از تو بر « 7 » سينه داغ
بهار است « 8 » در ده مى خوشگوار * كه مى خوش بود خاصّه فصل « 9 » بهار
چرا جام گلگون « 10 » ننوشد كسى * به فصلى چنين چون ننوشد كسى
از « 11 » آن لاله را بر جگر آب نيست * كه در ساغرش بادهء ناب نيست
بيا ساقى آن جام گلگون بيار * كزو « 12 » بشكفد دل مرا غنچهوار
4145 حبابى كه بر ساغر مل بود * مرا خوشتر از غنچهء گل بود
تماشاى باغم نباشد هوس * تماشاگهم « 13 » كنج ميخانه بس
صراحى مرا غنچهء گل بس است * گل آتشين ساغر مل بس است
هامش
( 1 ) . ب : من .
( 2 ) . ب : كز .
( 3 ) . م : در آن .
( 4 ) . ت : كه ( ؟ ) متن براساس ب نوشته شد .
( 5 ) . ت : ميخانهام ( ؟ ) متن براساس ب نوشته شد .
( 6 ) . ب : آن .
( 7 ) . م : زيور ( از تو بر ) .
( 8 ) . د : است و .
( 9 ) . ب : وقت .
( 10 ) . ب : ميگون .
( 11 ) . چ : وز .
( 12 ) . م : كز آن .
( 13 ) . د : كنم .