فلك را مگو ، هر طرف اخگرى است * كه هريك پى سوختن [ اژدرى ] « 1 » است
شب و روز از اين آتش افروختن * نداريم چاره به جز سوختن
الهى ، به سر خيل پيغمبران * كه شد خاك راهش سر سروان
به حقّ بزرگىّ خير البشر * به حقّ امامان اثنا عشر
4110 كه چون از تن آيد برون جان من * رفيق رهم ساز ايمان من
چنان كن به لطف عميم خطاب * كه فارغ شوم از سؤال و جواب « 2 »
در آن دم كه از خاك سر بركنم * ز دست گنه خاك بر سر كنم
تو بردار از خاك خوارى « 3 » مرا * رهايى ده از خاكسارى مرا
رسان با « 4 » لب خشك و چشم ترم * به پيغمبر ساقى كوثرم
4115 چو در زندگى [ بودم ] « 5 » آسوده حال * همانم بود بعد « 6 » مردن خيال
چنان خواهم از عين فرخندگى * كه مرگم بود خوشتر « 7 » از زندگى
ساقىنامه « 8 »
دلا تا به كى بىنوايى كشم * ملامت ز زهد ريايى كشم
وطن كنج مسجد مرا ماه و سال * ولى فكر ميخانهام « 9 » در خيال
به دستم همين سلك تسبيح و « 10 » بس * ولى تار مطرب دلم را هوس
4120 به محراب طاعت تنم را قرار * دلم مايل طاق ابروى يار
به كف دانهء « 11 » سبحهام متّصل * ولى نقل مستان تمنّاى دل
به نقل و مى از ما پيامى رسان * برو زاهدان را « 12 » سلامى رسان
تمناى مى « 13 » در سرشت من است * خط جام مى سرنوشت من است
من و كنج ميخانه گر روزگار * سرم را كند خاك [ و ] خاكم غبار
4125 شوم « 14 » خشت و فكر تنعّم كنم * دگرباره سردرسر خم كنم
هامش
( 1 ) . م : ز قوس قزح حلقهزن اژدرى است ؛ ت ، ب ، د و چ : اخگرى ( ! ) متن براساس م نوشته شد .
( 2 ) . چ : جواب و عذاب .
( 3 ) . ب : زارى .
( 4 ) . د : تا .
( 5 ) . ت : بودهام ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .
( 6 ) . ب : روز .
( 7 ) . چ : بهتر .
( 8 ) . م : ندارد .
( 9 ) . د : شوق ( ! ) .
( 10 ) . ب و چ : ( و ) .
( 11 ) . د : دانه و .
( 12 ) . ب و م : زاهد از ما .
( 13 ) . چ : من .
( 14 ) . ب : شدم ( ؟ ) .