ز هر سو ستوران چابك عنان * چو كبك خرامان خرامشكنان
3985 به جنبش درآمد جهان ز آن سپاه * تزلزل به تورانيان برد راه
چو ديدند خانان گردنفراز * كه آن شير آمد سوى بيشهساز
چو شيران همه بيشه پرداختند * به آهنگ توران فرس تاختند
شد از مقدم شاه فرّخسرشت * خراسان زمين « 1 » رشك باغ بهشت
ازو يافت ملك خراسان نظام * درآمد به زير نگينش تمام
3990 به هرجا كه خارى نمود از ستيز * روان سوختش ز آتش تيغ تيز
ز برق تفكهاى آتشفروز * چو خاشاك و خس سوخت « 2 » بدخواه سوز
به تيغ جهانگير « 3 » فرماندهى * چو كرد از مخالف جهان را « 4 » تهى
چنين « 5 » خواست آن ابر دريا ستيز * كه بر اهل توران شود « 6 » قطره ريز
به عزم سمرقند و چين و خطاى * برانگيخت رخش سعادت ز جاى
3995 خبر چون به اطراف توران رسيد * كه آهنگ لشكر به « 7 » ميدان « 8 » رسيد
نشستند خانان توران زمين * به هم جمع در منزل بهترين
ز درياى لب گوهر انگيختند * جواهر در آن انجمن ريختند
كه سر زد ز كوه آفتاب بلند * كه روى زمين آورد در كمند
زند بر سر شير اگر گرز « 9 » كين * رود همچو گاو زمين در زمين
4000 اگر كوه خارا شويم از شكوه * زند تيغ بيداد بر فرق كوه
بود فتح و نصرت هوادار او * نداريم ما تاب پيكار او
همان « 10 » به كه بر صلح راى آوريم * طريق اطاعت به جاى آوريم
پس آنگه خردمند دانادلى * جهانديده حلّال هر مشكلى
سر از تاج پيغامش افراختند * به پابوس [ شاهين روان ] « 11 » ساختند
4005 كه ما ذرّهايم و تويى آفتاب * چه باك ار كنيم از تو نور اكتساب
تو ابر عطايى و ما خشك لب * ز ما قطره جستن نباشد عجب
هامش
( 1 ) . م : دگر .
( 2 ) . ب ، م و د : گشت ؛ چ : گشته .
( 3 ) . چ : جهانگير و .
( 4 ) . ب ، م ، د و چ : خراسان .
( 5 ) . ب ، د و چ : چنان .
( 6 ) . م : كند .
( 7 ) . ب ، م ، د و چ : لشكر به آهنگ .
( 8 ) . م : جولان .
( 9 ) . د : ( گرز ) .
( 10 ) . چ : چنان .
( 11 ) . ت : پابوسش از قدم ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .