پر از شهر « 1 » شد خندق و « 2 » شهربند * رسيد از زمين تا به چرخ بلند
تفكهاى كين گرم و سركش همه * وز « 3 » آن برجها برج آتش همه
3910 به يك لحظه گردان و فولاد چنگ * گرفتند آن قلعه را بىدرنگ
ز « 4 » اطراف لشكر درآمد به شهر * سرى پر ز كينه دلى پر ز قهر
جهانگير بهرام شد « 5 » از غضب * به تاراج آن شهر فرسود لب
ز هر گوشه تركان غارتپرست * به تاراج و غارت گشادند « 6 » دست
ز « 7 » جولان در اين عالم پرهوس * بود مقصد ترك تاراج « 8 » و بس
3915 ز دوزخ بتر ترك را آن بهشت * كه دوران درو « 9 » تخم غارت نكشت
گرفتند غارتگران كينهكوش * چو جوشن همه بورياها به دوش
يكى كرده كجكول را طبل باز * ز غربال آن يك ، زره كرده ساز
يكى برده « 10 » انبان دريوزهگر * چو قربانش آويخته از كمر
يكى را كف از دانهء پنبه پر * كه هست اين صدف از « 11 » گرانمايه دُر
3920 سبد را ندانسته باز از « 12 » سپر * گرفتند و آويختند از كمر « 13 »
طمعشان صدف را خريدار بود * كه روزى درو « 14 » دُرّ شهوار بود
كسى را نماند از درم « 15 » كيسه پُر * صدفهاى مردم تهى شد ز دُر
به تيغ سياست ز پير و جوان * بكشتند چندان كه كشتن توان
ز شمشير كين آتش افروختند * گل و خار آن باغ را سوختند
3925 نهنگ ار كند قصد دريا « 16 » وران « 17 » * نداند بد از نيك و پير از جوان
چو طوفان كند ابر « 18 » دريا شكوه * چه دريا بود پيش برقش « 19 » چه كوه « 20 »
حصارى « 21 » فتاده ز پا سربهسر * چو برج فلك گشته زيروزبر
هامش
( 1 ) . ت : به قلمى ديگر بالاى « شهر » ، « خاك » آمده است ؛ ب ، م ، د و چ : سنگ .
( 2 ) . د : ( و ) .
( 3 ) . چ : ( و ) از .
( 4 ) . چ : وز .
( 5 ) . ب ، م ، د و چ : خشم .
( 6 ) . ب : شكستند .
( 7 ) . م : چو .
( 8 ) . چ : بود قصد تاراج تركان .
( 9 ) . م : در آن .
( 10 ) . چ : كرد .
( 11 ) . م ، د و چ : كه هست از صدف آن ( د و چ : اين ) .
( 12 ) . د و چ : سراسر بهسان .
( 13 ) . ب : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 14 ) . م : در آن .
( 15 ) . م : كرم .
( 16 ) . م : كشتى .
( 17 ) . ب ، د و چ : روان ؛ م : دوان .
( 18 ) . ب و د : برق .
( 19 ) . ب و د : تيغش .
( 20 ) . چ : ندارد .
( 21 ) . ب ، م ، د و چ : حصارش .