روان آب خضرش به گرد چمن * چمن جسم « 1 » و آبش روان در بدن « 2 »
درو « 3 » منظر دلكش [ و ] دلپذير * همه آب و خاكش گلاب و عبير
[ به « 4 » رفعت بر ايوان قصرش كمند * نيارد « 5 » فكند آفتاب بلند ] « 6 »
چو قوس قزح طاق او بر سپهر * شده شيشهء تابدانهاش مهر
3855 نه بر روزنش تابدان مىنمود * كه حيران درو چشم آفاق بود
بود عكسى از شمسهاش آفتاب * مه از گوشهء طاق او در حجاب
ز يُمن قدومش خراسان زمين * شد از خرّمى رشك خلد برين
خطيب از ثنايش نثارى « 7 » گرفت * ز نامش درم اعتبارى گرفت
برآراست آن كشور از عدل و داد * شد از داد او عدل كسرى به باد
3860 در ايّام او ظلم « 8 » ناياب شد * چو چشم بتان فتنه در خواب شد
ز عدلش رمه بىنياز از شبان * بود گرگ درّندهاش پاسبان « 9 »
چنان ايمن از فتنه شد كوه و دشت * كه بر سر برد لاله زرّينه طشت
ز بس كرد منع شراب از عتاب * شقايق خورد خون به جاى شراب
نخواهد تماشاى نرگس بسى * كه چون مست باشد به دورش كسى
3865 چنان « 10 » لاله شد از نهيبش بتاب * كه بر سنگ زد ساغر بىشراب
فلك كرد ميناى خود سرنگون * كه گشت از افق « 11 » دامنش لالهگون
چو گشت از خراسان زمين كامياب * هواى عراقش ز دل برد تاب
درآورد پا در ركاب ستور * به پايش فتاد از شرف طوق نور
علمهاى آتش همه عرشساى * بهسان شفق بر فلك كرده جاى
3870 عراقش چو شد جلوهگاه سپاه * برآراست در اصفهان بارگاه
فرستادهاى از خراسان رسيد * شتابانتر از باد « 12 » نيسان رسيد
قدم سوى نوّاب « 13 » شه زد نخست * ز كان سوى گنج گهر راه جست
هامش
( 1 ) . چ : چشم .
( 2 ) . ب : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 3 ) . م : در آن .
( 4 ) . م ، د و چ : ز .
( 5 ) . د : به بازو .
( 6 ) . ت : ندارد ، متن براساس ب نوشته شد .
( 7 ) . م : ز منبر خطيب اعتبارى .
( 8 ) . چ : نظم ( ! ) .
( 9 ) . ب : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 10 ) . ب : تن .
( 11 ) . ب ، م ، د و چ : شفق .
( 12 ) . ب و م : ابر .
( 13 ) . م : ايوان .