چو خورشيد از تيغ عالمفروز * مسخّر شدش كشور نيمروز
هزبران رستم دل سيستان * شدندش سراسر سگ آستان
چو شد ملك او ملك ايران تمام * درافتاد آن طرفه صيدش « 1 » به دام
برون بردش از دل قرار و ثبات * هواى تماشاى تخت هرات
3835 چه شهرى كه شد رشك خلد برين * بود متّفق حور و غلمان برين
سوادش چو صحراى چين مشكبار * بود مردم ديدهء روزگار
ز معمورى او جهان « 2 » خراب * شده بيت معمور ازو در حجاب
برآمد به پشت يكى ديوزاد * پرى رفت و بالاى « 3 » ديو ايستاد
به فرق سرش چتر خاطر پسند * چو خورشيد در زير چرخ بلند
3840 مطيعش سلاطين روى زمين * چو نصرتدوان « 4 » از يسار و يمين
علمها چو خوبان خرامان همه * به بالا بلاى دل و جان همه
ز نعل ستوران هيجا « 5 » شتاب * زمين پر ز برق آسمان پر شهاب
بر « 6 » افروخت بختش چراغ مراد « 7 » * نشيمن شدش تخت باغ مراد « 8 »
چه « 9 » باغى كه شد رشك باغ ارم * گل آتشينش « 10 » چراغ ارم
3845 سهى سرو او قامت آراسته « 11 » * قيامت [ ز ] « 12 » روى زمين خاسته
چنارش بر « 13 » افراخته بر « 14 » زمين * زده پنجه در طاق عرش برين
نهال گلش همچو خوبان شنگ * به [ حنّا ] « 15 » همه ناخنان كرده رنگ
فروزان گل نار چون روى يار * شده نخل ايمن درخت انار
چنار است و سرو از نسيم چمن * يكى پاىكوبان « 16 » ، يكى دستزن « 17 »
3850 به هم غنچه و سوسنش « 18 » متّصل * زبان در دهان از پى كام دل
هامش
( 1 ) . ب : حدش ( ! ) .
( 2 ) . م ، د و چ : جهانى .
( 3 ) . ب ، م ، د و چ : پرى بود بر ( د : بود و در ) پشت .
( 4 ) . ب : روان .
( 5 ) . ب ، م ، د و چ : هامون .
( 6 ) . م : چو .
( 7 ) . چ : هرات .
( 8 ) . چ : فرات .
( 9 ) . چ : چو .
( 10 ) . چ : آتشين .
( 11 ) . چ : افراخته .
( 12 ) . ت : به ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .
( 13 ) . ب ، م ، د و چ : قد .
( 14 ) . ب ، م ، د و چ : از .
( 15 ) . ت ، ب ، د و چ : حينا ( ! ) متن براساس م و به ضرورت وزن مشدّد نوشته شد .
( 16 ) . م ، د و چ : كوب و .
( 17 ) . ب : چمن چشم و آبش روان در بدن .
( 18 ) . م : همه سوسن و غنچهاش ؛ چ : به هم سوسن و غنچهء .