چو شه ديد كان خيل « 1 » آيين مصاف * صفى بركشيدند چون كوه قاف
برانگيخت رخش و برآورد تيغ * ز جا برد آن تيغ « 2 » را بىدريغ
كشد « 3 » طور اگر بر فلك تيغ تيز * ز تاب تجلّى شود ريزريز
3795 چو « 4 » پهلو زند ذرّه با آفتاب * كجا چشمه و موج و « 5 » درياى آب
پلنگ ار بود روز ميدان دلير * كجا آورد تاب بازوى شير
از آن سو به گرز از اين سو به مشت * شكستند و خست و فكندند [ و ] كشت
يلان از تبرزين فتاده نگون * چو از تيشهء كوهكن بيستون
يكى كرده خم دست و بركنده سر * به [ چوگان ] « 6 » كين برده گوى ظفر
3800 به بالاى سر برده آن يكسرى * چو گرزش زده بر سر ديگرى
فتاد افسر از فرق هر سرفراز * نگونسار شد چون جرس طبلباز
فرومانده اسبان ز جولان همه * چو اسبان شطرنج بىجان همه
نه زور كشاكش كمان را ز « 7 » كس * چو قوس قزح صورتى مانده بس
مه سر علم كرده رو در زوال * چو نعل ستوران شده پايمال
3805 ز پيكان كين ناوك جان شكار * جدا گشته چون غنچه از نوك « 8 » خار
سپرها فتاد از تفك لختلخت * بدانسان كه از ژاله برگ درخت
ركاب سواران « 9 » به خون لالهگون * فرورفته پاشان به گرداب خون
ز بس تير « 10 » بر پهلوى هركسى * ز تركش تهى كرده پهلو بسى
[ ز اسبان درافتاده مردان به جنگ * يكى از سنان ديگرى از خدنگ ] « 11 »
3810 ز هر سو پر فرق « 12 » گردنكشان * نگونسار چون كاكل مهوشان
به حسرت « 13 » درافتاده گردان به خاك * جگر لختلخت و بدن چاكچاك
فتاده كلاه از سر سركشان « 14 » * برون رفته كبر از دماغ سران
كسى را در آن عرصهء داورى * نمىكرد فتح و ظفر ياورى
هامش
( 1 ) . ب : كاين كوه .
( 2 ) . ب ، م ، د و چ : كوه .
( 3 ) . ب : زند .
( 4 ) . م : چه .
( 5 ) . ب ، م ، د و چ : ( و ) .
( 6 ) . ت : جولان ( ؟ ) متن براساس ب نوشته شد .
( 7 ) . چ : زه در كشاكش كماندار .
( 8 ) . چ : روى .
( 9 ) . م : ستوران .
( 10 ) . ب ، د و چ : در .
( 11 ) . ت : ندارد ، متن براساس ب نوشته شد .
( 12 ) . چ : سواران .
( 13 ) . چ : حيرت .
( 14 ) . ب ، م ، د و چ : سروران .